چه امیدها که بر تار مویی بسته بودم

چه سوداها که در سر نمی‌پروراندم

چه حسرت‌ها که به چشم می‌دیدم

و چه آرزوها که در ذهن نمی خواندم

 

افسوس که بر باد شد و رفت

افسوس که با نگاهی بر باد رفت

افسوس که با کلامی رشته رویا ها پاره شد

افسوس که دست ستمگر باد ریشه‌هایم را از خاک بر آورد

افسوس که جور زمانه گرد بر چهره‌ام نگاشت

افسوس ...

 

چه نواها که با امید خواندم

چه سوزها که با باد گفتم

چه اشک‌ها که با ابر قسمت کردم

افسوس ...

افسوس که سرابی بیش نبود

دریای بی منتهای وصال

 

افسوس که نوایم در گلویم خاموش شد

افسوس که باد سوز دل مرا ننشنید

افسوس که ابر بغضش را نشکست

 

چه عبث پیمودم

چه خیالی .... چه خیالی ،

دل من در رویاست

زندگی در جنگ است !!

 

من از جفای روزگار نهراسیدم

مرا از جور زمانه باکی نیست

دروود بر سختی‌ها

دروود بر زندگی

دروود بر باد

دروود بر ابر

دروود بر امید

دروود بر بلندای جفای روزگار

به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود

"حسین پناهی"

گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود...

گاهي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود...

گاه دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد...

گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسير بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود....

گاهي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند ميگيرد....

گاهي آرزو ميكنم اي كاش...دلي نبود تا تنگ شود...تا خسته شود...تا بشكند

اين شعرها ديگر براي هيچکس نيست


نه! در دلم انگار جاي هيچکس نيست


آنقدر تنهايم که حتي دردهايم


ديگر شبيه دردهاي هيچکس نيست

 
حتي نفس‌هاي مرا از من گرفتند


من مرده‌ام درمن هواي هيچکس نيست 


دنياي مرموزیست ما بايد بدانيم 


که هيچکس اينجا براي هيچ‌کس نيست 


بايد خدا هم با خودش روراست باشد


وقتي که مي‌داند خداي هيچکس نيست


من مي‌ روم هرچند مي‌دانم که ديگر


پشت سرم حتي دعاي هيچکس نيست ...

 

 

خواهش میكنم : بی حوصلگی هایم را ببخش ، بداخلاقی هایم را فراموش كن ، بی اعتنایی هایم را

جدی نگیر ، در عوض من هم تورا می بخشم كه مسبب همه ی اینهایی

رفتم از یاد تو هم یار دبستانی من

دست ها بالا بود هر کس سهم خودش را طلبید

سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود

نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر

یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود

قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ...

مهم نيست ...
ديگر شماره‌ی سال ها مهم نيست
ديگر اسم روزها و تکرار هفته‌ها مهم نيست
ديگر هيچ چيز مهم نيست،
هيچ چيز ...

مهم نيست که پروانه با کدام بهار آمد
آواز پرنده به چه سازی بود
چه گل هايی پشت پنجره داشتيم
جوی آب چرا خشکيده‌ست
اين همه باد سرد از کجا می‌وزد
با اين آسمان ابری چه بايد کرد
ستاره‌ها چرا کم شده‌اند
مهم نيست ...
اصلا مهم نيست ...


بچه‌ها در خيابان بازی می‌کنند
مردی نگران به سيگارش پک می‌زند
زنی با کفش‌های پرصدا، عجولانه می‌گذرد
همسايه، ديروز خانه‌تکانی می‌کرد
به همين زودی
ولی مهم نيست ...
اصلا مهم نيست ...

حالا ديگر همه چيز را از بالا می‌شود ديد
خشکيدن و سبزی برگها را
رفتن و رسيدن پرنده‌ها را
شکستن و رويش شاخه‌ها را
شلوغی و سکوت خيابانها را
فقط آسمان هنوز بالاتر است ...

دکتر گفت: برايت قرصی نمی‌نويسم
انگار حال تو هم رو به بهبودی‌ست
لبخند می‌زنم
بهبودی؟!... حال؟...!
احتمالاً حق با شماست
اگر هم نه،
حتماً روزی سرانجام،
خوب خواهم شد ...

هر چند که ...
مهم نیست ...

غنچه ی احساس مارا باد برد

بوته ی عشق و صفا را باد برد

بین مردم بی وفایی رسم شد

مردمان با وفا را باد برد

در سکوت گفتنی ها مانده ایم

ما ندیدیم و صدا را باد برد

کهنه شد رنگ صداقت در زمین

عاشقان بی ریا را باد برد

قصه ی ما در دلش مجنون نداشت

ای خدا مجنون مارا باد برد

دوره ی مستی و طنازی گذشت

از جهان ناز و ادا را باد برد

سهم ما از دار دنیا باد بود

ای دریغا سهم مارا باد برد ...

 

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد

قصه‌ي بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده‌ جويي بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه‌ي رويي بوديم
بسته‌ي سلسله‌ي سلسله مويي بوديم

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت

اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت

اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او

بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كِي سر برگ من بي سر و سامان دارد

پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكي‌ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكي‌ست
نغمه‌ي بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي‌ست

گر چه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت

حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت‌آميز كسان گوش كند

وحشي بافقي

کوچه هارا بلد شدم

خیابان هارا بلد شدم

ماشین ها را ...

مغازه هارا..

رنگ های چراغ راهنمایی را ...

جدول ضرب را ...

حتی دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم ...

ولی هنوز گاهی میان آدم ها گم میشوم ...

آدم ها را بلد نیستم ...

آسمان ماه و خورشید دارد که من ندارم ...

آسمان ستاره دارد که من ندارم ...

اما من دل دارم که آسمان ندارد ...

همین بهانه کافیست برای یک عمر زندگی ...

کاش بهانه ها را پیدا کنیم .............

 

مثل شمع نيمه‌جون ، داره مي‌سوزه تنم

كسي باور نداره ، اين تن خسته منم
خيره مونده به افق ، چشم انتظار من
هم‌زبون شعله‌هاست ، داد من ، هوار من

قصه زندگي من ، قصه ماه و پلنگ
قصه رفتن و موندن ، قصه شيشه و سنگ
شب به پایان نرسونده ، شعله آخر من
صبح صادق ندميده ، روي خاكستر من

شعله از سرم گذشت ، آشنايي نرسيد
قطره قطره شد تنم ، در فضاي شب چكيد
هرچه گفتم نشنيد ، كسي جز سايه من
تو كه با من مي‌ميري ، سايه فريادي بزن

بي‌صدا سوختم و ساختم ، در دل اين شب درد
از تنم چيزي نمونده ، غير خاكستر سرد
غيرتم مي‌كُشد اما ، روشني‌بخش شبم
مي‌رسم به صبح صادق ، با همه تاب و تبم

مثل شمع نيمه جون ، لحظه لحظه جون به لب
داره مي‌سوزه تنم ، بي‌صدا در دل شب
اوج التهاب من ، آخرين لحظه شب
پيك صبح شب‌شكن ، مي‌رسه خنده به لب
تا شب از پا ننشست ، صبح صادق ندميد
تنم آسوده نشد ، تا به آخر نرسي ...

پاییز اومد من رفتم ...

دیگه بسه

حال ندارم بنویسم

چیزی دیگه مهم نیست

دیگه حس میکنم بزرگ شدم

زندگی رو دوست دارم با همه چیزش

میخوام خودم باشم

 

 

برای همیشه تعطیل شد ...

 

 

 خدا حافظ وبلاگ قشنگم

از اینکه دو سال منو تحمل کردی ممنون

تو هم دیگه بزرگ شدی

برو دنبال زندگیت

 

پاییز مبارک...

 خدا حافظ

89/6/31

 

با چشمای بی فروغ

میون راست و دروغ

خودمو گم میکنم
توی این شهر شلوغ


پچ پچ آدمکا
بس که تو هم میدووه

دیگه فریاد منو سایمم نمیشنوه
صدای زنجیر تو گوشم میخونه

تو داری از قافله دور میمونی

 

 باز کن پنجره‌ها را که نسيم

 روز ميلاد اقاقي ها را
 جشن مي گيرد
 و بهار
 روي هر شاخه کنار هر برگ
 شمع روشن کرده است
 همه چلچله ها برگشتند
 و طراوت را فرياد زدند
 کوچه يکپارچه آواز شده است
 و درخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را
 گل به دامن کرده است
 باز کن پنجره‌ها را اي دوست
 هيچ يادت هست
 که زمين را عطشي وحشي سوخت؟
 برگ ها پژمردند
 تشنگي با جگر خاک چه کرد؟
 هيچ يادت هست؟
 که توي تاريکي شب هاي بلند
 سيلي سرما با تاک چه کرد؟
 با سر و سينه گل هاي سپيد
 نيمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
 هيچ يادت هست؟
 حاليا معجزه باران را باور کن
 و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
 و محبت را در روح نسيم
 که در اين کوچه تنگ
 با همين دست تهي
 روز ميلاد اقاقي ها را
 جشن مي گيرند خاک جان يافته است
 تو چرا سنگ شدي؟ تو چرا اين همه دلتنگ شدي ؟ باز کن پنجره را
 و بهاران را
 باور کن!

 

 

گلی از شاخه اگر می چینیم

                    برگ برگش نکنیم

                         و به بادش ندهیم

 

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

                        و شبی چند از آن را

                                   هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم

 

             شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید ...

 

                                                                          سهراب سپهری

 

نمیدونم چرا باز اینجوری شدم

بوی پاییز داره میاد

باید باز آماده ی رفتن بشم

بازم میاد روزی که بارون بباره ...

 

آه! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

 

خاطرات عمر شیرین مرا

یادبود عشق دیرین مرا

در سکوت بی سرانجام بیایان

آتشی از استخوانم برفروزان

در میان بوته های خشک بی جان

در غبار آسمانگرد بیابان

شعرهایم را بسوزان

برگ برگ خاطراتم را بسوزان

تا نماند قصه ای از آشنایی

تا شود خاموش فریاد جدایی

تا نماند دیگر از من یادگاری

در خزانی یا بهاری

شعرهایم را بسوزان

برگ برگ خاطراتم را بسوزان ...

زندگی، شیرینی لحظه هامان را خورد!

 

 

 

 

و ما همچنان بحث می کردیم

 

 

 

 

که نیمه خالی لیوان چای را ببینیم،

به دنبال ياری ماندگار نگرد

 

 

 



آنگاه كه خود ماندگار نيستي

 

 

 

 

 

تنها درسي كه عشق به من آموخت

 

 

 

 

 

 

 

 


تنها دردي كه سينه ام را سوخت!!!

 

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر عکس میشه ،


اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی

 

 

برايت دعا مي كنم

 

 

 

هر بار كه پرنده اي مي بينم،

 

 

 

هر بار كه مردم، بي تفاوت از كنارم مي گذرند

 

 

 

 

و هر بار كه نفس مي كشم

 

 

 

 

برايت دعا مي كنم،

 

 

 

 

تا به آن چه مي خواهي برسي...

گفتم  خرابت می شوم گفتا تو آبادی مگر

گفتم ندادی دل به من گفتا نو جان دادی مگر

گفتم زکویت میروم گفتا تو آزادی مگر

 گفتم فراموشم مکن گفتا تو در یادی مگر ...

 

 

ي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

فریدون مشیری

اوني كه يار تو بود

 اگه غمخوار تو بود

قلبش رو پس نمي داد

 دل به هر كس نمي داد

دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه

از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه

 غصه خوردن نداره

گريه كردن نداره

 به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره

 آخر قصه چي شد

 قلب اون مال كي شد

اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد!!!

 اوني كه مال تو بود

 اگه لايق تو بود

تورو تنها نمي ذاشت

 با خودت جا نمي ذاشت...

 اوني كه يار تو بود

 اگه غمخوار تو بود

 قلبش رو پس نمي داد

 

دل به هر كس نمي داد !!!

از پاسخ من معلمان آشفتند

 از حنجرشان هر چه درآمد گفتند

 اما به خدا هنوز من معتقدم

از جاذبه ی تو سیب ها می افتند!

 

گفتی فراموش کردن کار ساده ایست ...

فراموش کن،

من ساده ها را بلد نیستم !!!

 

دوست داشتن را مدتهاست به دست فراموشي سپرده ام و خود را در لا به لاي حوادث نچندان دلچسب روزگار سپرده ام و ديگر نه تو را دوست دارم نه ديگري را چون سنگي بي احساس بر عشق و دوشت داشتن مي نگرم ...

» ترانه : بی تو
» خواننده : سیاوش قمیشی
» ترانه سرا : شایان جعفر نژاد 
» آهنگساز : سیاوش قمیشی
» تنظیم کننده : خشایار احمدی

 

دو دریچه دو نگاه دو پنجره 

 

دو رفیق دو همنشین دو هنجره 

 
دو مسافر دو مسیر زندگی 
 
دو عزیز دو همدم همیشگی 
 
با هم از غروب و سایه رد شدیم 
 
غصه ی عاشقی رو بلد شدیم 
 
فکر می کردیم آخر قصه اینه 
 

جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه 

 
دو غریبه دو تا قلبه در به در 
 
دو تا دلواپس این چشمای تر 
 
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین 
 
دوتا دور افتاده ی تنها نشین 
 
عاقبت جدا شدن دستای ما 
 
گم شدیم تو غربت غریبه ها 
 
آخر اون همه لبخند و سرود 
 
چشمای پر حسادته زمونه بود

 

 

سكوت، بند گسسته است.

كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.

در آسمان شفق رنگ

عبور ابر سپيدي.

 

نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.

نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.

كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.

ز خوف درة خاموش

نهفته جنبش پيكر.

به راه مي نگرد سرد، خشك، تلخ، غمين.

 

چو مار روي تن كوه مي خزد راهي،

به راه، رهگذري.

خيال دره و تنهايي

دواند در رگ او ترس.

كشيده ام چشم به هر گوشه نقش چشمة وهم:

ز هر شكاف تن كوه

خزيده بيرون ماري.

به خشم از پس هر سنگ

كشيده خنجر خاري.

 

غروب پر زده از كوه.

به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.

غمي بزرگ، پر از وهم

به صخره سار نشسته است.

درون درة تاريك

سكوت بند گسسته است.

 

احمد شاملو