یاد آن کوچه و آن رهگذر خسته بخیر ...
یاد آن کوچه و آن رهگذر خسته بخیر ...
اقیانوسی به عمق یک وجب بودم
تو مثل من نباش
چراغ واره یی هم جنس شب بودم
تو مثل من نباش
همیشه ییشتاز دایره گردی
همیشه رو به خود
همیشه سایه یی از من عقب بودم
تو مثل من نباش!
ای آینده ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو، تو مثل من نباش
به خود خنجر زدم با یار بد کردم
امیدو پس زدم، رویا رو رد کردم
کنار زندگی از مرگ پژمردم
نفس هامو به روی عشق سد کردم
خودگریزی کردم از تقویم تا تقویم
بشب برگشتم و پیرانگی کردم
راهمو کج کردم از گلبرگ و تابستون
تو بهاری یخ زده پروانگی کردم
ای آینده ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو، تو مثل من نباش
چقد از جشن از خلوت شبم بد شد
چقد از خاطره از خواب ترسیدم
چقد اندوه از دیروز با من بود
چقد دلشوره رو آینده پاشیدم
گذرگاهم گدار وحشت و کابوس
تمام راه مالیخولیایی بود
به عمق پرتگاه هم سفر با من
سقوطم شکل پرواز رهایی بود
ای آینده ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو تو مثل من نباش
نشه غول زمین گیر درون تو
قفس تو فصل پروازت ببارونه
نشه مترسک تسلیم و تنهایی
پرنده های رویاتو بتارونه
نشه برگردی از رفتن
نشه گمشی تو گم بودن
نشه بعد گریز از خود
بشی چیزی شبیه من!
ای آینده ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو، تو مثل من نباش
فرصت اگر بود برای سر کشیدن آن حرف ناب،
سر بریدن این خشم کور،
آفتاب زیاد می آمد!
اگر که فرصت کوتاهی حتی برای تماشا باشد،
آفتاب زیاد می آید!
تمام منظره خیس است و باد می آید!
تمام روز شبی بی ستاره است!
فرصت اگر باشد من از ترانه نمی افتم!
فرصت اگر داری،
برای تماشای سیر سر زدن خورشید،
به یاد شاعرشب پوش خانه خود باش!
کسی نیست!
دیگر کسی پشت شمشادها نیست!
دیگر کسی نیست آنسوی پرچین!
کسی پشت خط نقطه های مترسک ته ترس جالیز،
کسی پیش رو نیست!
می گفت یار: کسی نیست؟!
پرسیدم از آخرین یار بیزار..
یعنی من من کسی نیست با تو؟
– توی تو کسی نیست با من؟
صدا مثل سیل مذاب از سر کوه آتشفشان،
ریخت، بر قامت ترس یار!
چنان، چونکه آوار!
صدای من ترد در خواب نیلوفر و آب،
با سنگ بیدارباش عزیزان شکسته!
صدای من ِ خسته دست بسته!
کسی پشت دیواره باغهای معلق،
تو را پای در خاک و ریشه،
چنان دوست دارد از این لحظه تا آخرین لحظه های همیشه...
کسی هست از جنس شیشه
که فریادهای تو را دوست دارد!
غزل گریه های تو را عاشقانه به دیواره ها می سپارد...
من ِ من کسی نیست با تو؟
توی تو کسی نیست بامن؟
سرودن یا نسرودن!،
تمام مسئله این است!
بگو بدانم شعر دوباره تو را می توان سرود آیا ؟
گرفتم اینکه تو در من تمام خواهی شد.
و رخت شاعریم را به من نخواهی داد،
بگو بدانم شعر تو راتو را کدام تکه این بی صدا،
جزیره بی شاعر پناه خواهد بود؟!
ـ تمام مسئله این است ـ
من، اتحاد سنگ و تیرکمان و بال پرستو را باور نمی کنم!
این خلوت همیشه خالی من،
این ترس خورده زخمی ،
دوباره بوی ناخوش شب دارد!
حق با من است اگر رفاقت شب با مشعل قراولان برج شقاوت را
در اتفاق گریز در بندان باور نمی کنم!
کدام رهایی لبخند فتح بزرگی است بر لبان قفس ساز؟
چگونه قفس ساز و بال پر پرواز در انفجار شب آغاز همراز می شوند؟
چگونه هم شب و هم بغض و هم دهان و هم آواز می شوند؟
باور نمی کنم که کاروان غنائم را سردار فتح و سربدار شکست به تساوی با غلامان قسمت کنند
دفترچه های مشق برادر را از این جریمه سنگین سیاه کن:
من این ضیافت مشکوک را باور نمی کنم!
مگر که حافظه تاریخ رفاقت مسیح و یهودا را باور کند!
وکشف باغ زیتون را به بازپسین شب معاهده ای بین آن دو بداند که بر سر سی سکه نقره تسلیم به توافق رسیدند!
من این توافق ننگین را باور نمی کنم!
باور نکن رفیق موافق!
به اتحاد بی دلیل سنگ و شیشه و قاب پنجره شک کن!
باور نکن رفیق موافق!...
تو کسی را که به اندازه یک گلدان هم سبز نبود،
به نگهبانی باغی خواندی،
باغ سبزی آری ، تاکه در بیداری ضامن خواب علفها باشد...
و به هنگام شب بی همه چیز حافظ حنجره پاک گل داوودی،
خوبی نازک ابریشم ها و غزل های ردیفش همگی لاله سرخ،
حافظ خواب اقاقی باشد!!
تا مبادا بیدلی دست درازی بکند به شب عصمت گلکاری ها!!
تو کسی را که به اندازه یک گلدان هم سبز نبود به نگهبانی باغ وطن ما خواندی!
او به اندازه یک گلدان سبز و به اندازه یک شعله کبریت نبود.....
شهیار قنبری
صدای درخت بی زمین - دفتر سوم دلریختگان
با شما هستم اگر جنگ صليبي كرديد دست در خون دل اينهمه بي بي كرديد
لااقل بر بزنيدآس به ما هم برسد قطره اي جرعه ي عباس به ما هم برسد
اينهمه دست يكي نيست قبولم باشد ايه ي ديگري از شان نزولم باشد
سهم من چيست مگرصندلي دارشما عكس ترهيم من و سينه ي ديوار شما
خانه بر دوش غزل هستم و مي چرخم من هاچ زنبور عسل هستم و مي چرخم من
داده ام پيشترازمن خبرم راببرند دل افتاده به خون جگرم را ببرند
خواستم مضحكه ي شهر شود اينهمه حرف حرف هايي كه قرار است سرم را ببرد
ديگرم زخم نزن داس تورا ميدانم قسم حضرت عباس تورا ميدانم
دل نده نام نده شعر نخوان ليلا جان ديگر از چشم من افتاد جهان ليلا جان
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديوهستند ولي مثل پري مي پوشند گرگهايي كه لباس پدري مي پوشند
انچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند عشقهاراهمه با دوركمر ميسنجند
خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد عشقهايي كه سر پيچ خيابان برسد
صبح يك روز من از پيش شما خواهم رفت بي خبر با دل درويش خودم خواهم رفت
ميروم تا در ميخانه كمي مست كنم جرعه بالا بزنم انچه نبايست كنم
بي خيال همه كس باشم و دريا باشم دائم الخمرترين ادم دنيا باشم
انقدر مست كه اندوه جهانم برود استكان روي لبم باشدو جانم برود
ساقيا دربدنم نيست توان جام بده گورباباي غم هردوجهان جام بده
برود هر كه دلش خواست شكايت بكند شهر بايد به من الكلي عادت بكند
خاکستر گفت :
آتش را می بخشم ...
اما
تبر را هرگز !
یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛ آخه میدونی؟ »
«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»
بهش لبخند زدم و گفتم:«آره میدونم.فكر خوبیه.»
«من هم خیلی تنـــــــــــــهام».
یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ »
«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»
بهش لبخند زدم و گفتم:«آره میدونم. فكرخوبیه.»
«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»
یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه.
«بعد كه همه چیزروبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ »
«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.»
«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»
یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم.آخه میدونی؟»
«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»
براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.»
یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من ق
«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»
راره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم.
« آخه میدونی؟ »
«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»
براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.»
«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»
حالا دیگه اون تنها نیست
و من از این بابت خیلی خوشحالم
و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه
مــــن هنـــــــــــوز هـــم خیـــــلی تنـــهــــــــــــــــام.
شب سردی است،و من افسرده.
راه دوری است،و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم،تنها،از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برارم از دل:
وای،این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من،لیک،غمی غمناک است.
برگرفته از کتاب: مرگ رنگ(سهراب سپهری)
یاد آن روزها بخیر
آن روزهای ساده بی تکلیف
آن روزها که سرگرمی مان
ساختن فرفره های کاغذی بیرنگ بود
و دویدن در ازدحام باد
آن روزها که خوراکی مان
یخمک بود و قویت
آن روزها همه چیز فرق داشت
گریه هایمان در خنده تحلیل می رفت
و غصه هایمان عمق نداشت
آن روزها عشق معنا نداشت
دوست داشتن سر حد علاقه بود
وچه کامل بود
آن روزها خوشی دریادبود خاطره ها نبود
خوشی در بطن لحظه بود
آن روزها گذشته است
واین روزها
های سرد نفسهامان
تهی است از بوی شیرین هفت سالگی
واضطراب نگاههایمان
تا عمق قلب پیش رفته است
این روزها همه دلتنگند
این روزها من هم دلتنگم
تنها ماندم
آدمك آخر دنياست بخند..
آدمك مرگ همين جاست بخند...
آن خدايي كه بزرگش خواندي ...
به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
دست خطي كه تو را عاشق كرد ...
شوخي كاغذي ماست بخند...
فكر كن درد تو ارزشمند است..
فكر كن گريه چه زيباست بخند...
صبح فردا به شبت نيست كه نيست...
تازه انگاه كه فرداست بخند...
راستي آنچه كه يادت داديم ...
پر زدن نيست كه در جاست بخند...
آدمك نغمه اي آغاز نخوان ...
به خدا آخردنیاست بخند...
به آرامی آغاز به مردن میکنی ...
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی ...
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی ...
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند دوري كني
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی ...
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی
به آرامي آغاز به مردن مي كني ...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن ...
کمـ کمـ تفاوتــ ظریفــ میانــ نگهداشتنــ یکــ دستــ ...
و زنجیر کردنــ یکــ روحــ را یاد خواهیــ گرفتــ ...
اینکه عشقــ تکیه کردنــ نیستــ ...
و رفاقتــ ، اطمینانــ خاطر ...
و یاد میگیریــ که بوسه ها قرارداد نیستند ...
و هدیه ها ، عهد و پیمانــ معنیــ نمیدهند ...
و شکستــ هایتــ را خواهیــ پذیرفتــ ...
سرتــ را بالا خواهیــ گرفتــ با چشمهایــ باز ...
با ظرافتیــ زنانه و نه اندوهیــ کودکانه ...
و یاد میگیریــ که همه یــ راههایتــ را همــ امروز بسازیــ ...
که خاکــ فردا برایــ خیالــ ها مطمئنــ نیستــ ...
و آینده امکانیــ برایــ سقوط به میانه یــ نزاع در خود دارد ...
کمــ کمــ یاد میگیریــ ...
که حتیــ نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتابــ بگیریــ ...
بعد باغــ خود را میکاریــ و روحتــ را زینتــ میدهیــ ...
به جایــ اینکه منتظر کسیــ باشیــ تا برایتــ گلــ بیاورد ...
و یاد میگیریــ که میتوانیــ تحملــ کنیــ ...
که محکمــ هستیــ ...
که خیلیــ می ارزیــ ... ...
و میــ آموزیــ و میــ آموزیــ ...
با هر خداحافظ ...
یاد میگیریــ ...
"خورخه لوئیســ بورخســ"