بـایـد اسـطـــوره می شـدم !

 دل کـنـدن ...

 از کــوه کـنـدن

 آسـان تـر نـبـــود... !

نیا باران زمین جــــــــــــــــای قشنگی نیست

               من از جنس زمینـــــــــم خوب می دانـــــــــم

                          که دریــــــــا٬ جـــــــــــــــد تو٬ در یک تبانی

                                   ماهی بیچاره را در تور مــاهیگیر گــــم کرد

 

نیـا باران زمین جـــــــــــــــای قشنگی نیست

                خوب می دانم که اینجا جمعه بــــــازار است

                          و دیـــــــــــــــدم عشـــــق را در بستــــه های

                                   زرد وکوچـــــــــــــک نسیــــــــــــه می دادند

 

در اینجا قدر نشنـــــــــــــــــــــــــــاسند مردم

                شعر حافظ را به فال کولیان اندازه می گیرند

                          نیا باران زمین جــــــــــــــــای قشنگی نیست

                                             نیا باران زمین جــــــــــــــــای قشنگی نیست

 

میتوانستم ناله  کنم...خندیدم

 

میتوانستم شکایت کنم...قدردانی کردم

 

میتوانستم فریاد بزنم...سکوت کردم

 

میتوانستم نفرین کنم...دعا کردم

 

میتوانستم ویران کنم...ساختم

 

میتوانستم تحقیر کنم...خود را شکستم

 

میتوانستم برانمت...بدرقه ات کردم

 

یادم باشد..حرفی نزنم که به کسی بربخورد

 

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

 

راهی نروم که بیراه باشد

 

خطی ننویسم که

 

آزار دهد کسی را

 

یادم باشد که روزگار خوش است ...

 

خب تنها دل ما ... دل نیست


حقیقت از بین میبرد خاطره را ...


 بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.

پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

همه چیز ارزش یک بار امتحان را دارد جز مرگ....
 
استاد عشق مرا تست کن...

 پایان ترم است...

از جانم امتحان بگیر...

بیست می شوم...

یقین کن نیست می شوم...!