دل کـنـدن ...
از کــوه کـنـدن
آسـان تـر نـبـــود... !
دل کـنـدن ...
از کــوه کـنـدن
آسـان تـر نـبـــود... !
نیا باران زمین جــــــــــــــــای قشنگی نیست
من از جنس زمینـــــــــم خوب می دانـــــــــم
که دریــــــــا٬ جـــــــــــــــد تو٬ در یک تبانی
ماهی بیچاره را در تور مــاهیگیر گــــم کرد
نیـا باران زمین جـــــــــــــــای قشنگی نیست
خوب می دانم که اینجا جمعه بــــــازار است
و دیـــــــــــــــدم عشـــــق را در بستــــه های
زرد وکوچـــــــــــــک نسیــــــــــــه می دادند
در اینجا قدر نشنـــــــــــــــــــــــــــاسند مردم
شعر حافظ را به فال کولیان اندازه می گیرند
نیا باران زمین جــــــــــــــــای قشنگی نیست
نیا باران زمین جــــــــــــــــای قشنگی نیست
میتوانستم ناله کنم...خندیدم
میتوانستم شکایت کنم...قدردانی کردم
میتوانستم فریاد بزنم...سکوت کردم
میتوانستم نفرین کنم...دعا کردم
میتوانستم ویران کنم...ساختم
میتوانستم تحقیر کنم...خود را شکستم
میتوانستم برانمت...بدرقه ات کردم
یادم باشد..حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد
خطی ننویسم که
آزار دهد کسی را
یادم باشد که روزگار خوش است ...
خب تنها دل ما ... دل نیست