مثل شمع نيمهجون ، داره ميسوزه تنم
كسي باور نداره ، اين تن خسته منم
خيره مونده به افق ، چشم انتظار من
همزبون شعلههاست ، داد من ، هوار من
قصه زندگي من ، قصه ماه و پلنگ
قصه رفتن و موندن ، قصه شيشه و سنگ
شب به پایان نرسونده ، شعله آخر من
صبح صادق ندميده ، روي خاكستر من
شعله از سرم گذشت ، آشنايي نرسيد
قطره قطره شد تنم ، در فضاي شب چكيد
هرچه گفتم نشنيد ، كسي جز سايه من
تو كه با من ميميري ، سايه فريادي بزن
بيصدا سوختم و ساختم ، در دل اين شب درد
از تنم چيزي نمونده ، غير خاكستر سرد
غيرتم ميكُشد اما ، روشنيبخش شبم
ميرسم به صبح صادق ، با همه تاب و تبم
مثل شمع نيمه جون ، لحظه
لحظه جون به لب
داره ميسوزه تنم ، بيصدا در دل شب
اوج التهاب من ، آخرين لحظه شب
پيك صبح شبشكن ، ميرسه خنده به لب
تا شب از پا ننشست ، صبح صادق ندميد
تنم آسوده نشد ، تا به آخر نرسي ...
داره ميسوزه تنم ، بيصدا در دل شب
اوج التهاب من ، آخرين لحظه شب
پيك صبح شبشكن ، ميرسه خنده به لب
تا شب از پا ننشست ، صبح صادق ندميد
تنم آسوده نشد ، تا به آخر نرسي ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 23:30 توسط a7a
|