رفتم از یاد تو هم یار دبستانی من

دست ها بالا بود هر کس سهم خودش را طلبید

سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود

نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر

یک پاسخ پاسخ یک حسرت سهم من کوچک بود

قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ...

مهم نيست ...
ديگر شماره‌ی سال ها مهم نيست
ديگر اسم روزها و تکرار هفته‌ها مهم نيست
ديگر هيچ چيز مهم نيست،
هيچ چيز ...

مهم نيست که پروانه با کدام بهار آمد
آواز پرنده به چه سازی بود
چه گل هايی پشت پنجره داشتيم
جوی آب چرا خشکيده‌ست
اين همه باد سرد از کجا می‌وزد
با اين آسمان ابری چه بايد کرد
ستاره‌ها چرا کم شده‌اند
مهم نيست ...
اصلا مهم نيست ...


بچه‌ها در خيابان بازی می‌کنند
مردی نگران به سيگارش پک می‌زند
زنی با کفش‌های پرصدا، عجولانه می‌گذرد
همسايه، ديروز خانه‌تکانی می‌کرد
به همين زودی
ولی مهم نيست ...
اصلا مهم نيست ...

حالا ديگر همه چيز را از بالا می‌شود ديد
خشکيدن و سبزی برگها را
رفتن و رسيدن پرنده‌ها را
شکستن و رويش شاخه‌ها را
شلوغی و سکوت خيابانها را
فقط آسمان هنوز بالاتر است ...

دکتر گفت: برايت قرصی نمی‌نويسم
انگار حال تو هم رو به بهبودی‌ست
لبخند می‌زنم
بهبودی؟!... حال؟...!
احتمالاً حق با شماست
اگر هم نه،
حتماً روزی سرانجام،
خوب خواهم شد ...

هر چند که ...
مهم نیست ...

غنچه ی احساس مارا باد برد

بوته ی عشق و صفا را باد برد

بین مردم بی وفایی رسم شد

مردمان با وفا را باد برد

در سکوت گفتنی ها مانده ایم

ما ندیدیم و صدا را باد برد

کهنه شد رنگ صداقت در زمین

عاشقان بی ریا را باد برد

قصه ی ما در دلش مجنون نداشت

ای خدا مجنون مارا باد برد

دوره ی مستی و طنازی گذشت

از جهان ناز و ادا را باد برد

سهم ما از دار دنیا باد بود

ای دریغا سهم مارا باد برد ...