چه امیدها که بر تار مویی بسته بودم
چه سوداها که در سر نمیپروراندم
چه حسرتها که به چشم میدیدم
و چه آرزوها که در ذهن نمی خواندم
افسوس که بر باد شد و رفت
افسوس که با نگاهی بر باد رفت
افسوس که با کلامی رشته رویا ها پاره شد
افسوس که دست ستمگر باد ریشههایم را از خاک بر آورد
افسوس که جور زمانه گرد بر چهرهام نگاشت
افسوس ...
چه نواها که با امید خواندم
چه سوزها که با باد گفتم
چه اشکها که با ابر قسمت کردم
افسوس ...
افسوس که سرابی بیش نبود
دریای بی منتهای وصال
افسوس که نوایم در گلویم خاموش شد
افسوس که باد سوز دل مرا ننشنید
افسوس که ابر بغضش را نشکست
چه عبث پیمودم
چه خیالی .... چه خیالی ،
دل من در رویاست
زندگی در جنگ است !!
من از جفای روزگار نهراسیدم
مرا از جور زمانه باکی نیست
دروود بر سختیها
دروود بر زندگی
دروود بر باد
دروود بر ابر
دروود بر امید
دروود بر بلندای جفای روزگار
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 12:41 توسط a7a
|