باران گرفت چشم تو اما خبر نداشت
این اشک‌ها بر دل سنگت اثر نداشت

ترسیده بود شاعر کابوس نیمه شب:
آن دختری که مثل شما بود و سر نداشت ...

بغض و سکوت، مثل دو تا قرص خورده شد
لیوان آب، حجم اتاقی که در نداشت

پایان باز، مرگ مؤلف، تمام شد
این قصه هم برای شما دردسر نداشت

***
تکرار شد خدا و مرا اشتباه کرد
آن شب که از زمین خودش باز بر نداشت

مرتضی عزیزیان

گفتم: ببار ... ، گفت که باران گرفتنی ‌است

گفتم: دلم... ، گفت: نگفتم شکستنی است؟

گفتم قشنگ ... ، گفت که نسبت به دیگری

در «عصر احتمال» قشنگی نگفتنی است

گفتم: اگر... ، گفت: ببین! شرط می‌کنی،

بازی شرط و عشق قماری نبردنی است

گفتم که من... ، گفت: فقط تو، همیشه تو

این من میان ما شدن ما، نمردنی‌ است

گفتم که عشق... ، گفت که قیمت نکرده‌ای؟

هر جای شهر را که بگردی، خریدنی است

گفتم: تمام... ، گفت: شدم، می‌شدم، شده‌...

صرف زمان ماضی هستن! نبودنی است

گفتم که مرگ... ، گفت: اگر مرگ پاسخ است

 این عشق ماندنی هم شما نماندنی است

گفتم: غزل ... ، گفت که این بیت آخر است

من عاشق تو نیستم و ... ناسرودنی است ...

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم

آرزو دارم که باز ، آن روی زیبا را ببینم
آن سر و آن سینه  ، آن بالای رعنا را ببینم

نقش رویای مرا  در چشم مشتاقم  بخوانی
تا در آن چشمان جادو، نقش رویا را ببینم

قصه ها گفتم به سودای تو با هم صحبتانت
تا نهان از چشم ها ، آن روی زیبا را ببینم

پیش پای خویش را آسان نمی بینم، کجایی؟
ای چراغ زندگی ، تا عرش اعلی را ببینم

با من وحشی، نمی دانم چه کردی، کین زمان من
بهر دیدار تو ، خواهم  جمله دنیا را ببینم

دیدن روی توام بس نیست، کی باشد که یک دم
ای سراپایم  فدایت، آن سراپا را ببینم؟

رخصتم ده، تا نهان از مردمان، آیم به سویت
وان اشارت های گرم عشرت افزا را  ببینم

گر اجازت هست، آن لب های شیرین را ببوسم
ور اجازت نیست، آن خوش بوسه  لب ها را ببینم

آرزو دارم که یک شب ، مست آغوش تو گردم
یا در آنجایی که خسبی مست ، آنجا را ببینم

 

(پژمان بختیاری)

رد پــــاے كسـے كه آرامشمــــ


, را گرفتــــهــــ بــــود دنبـالــــ كردمــــ


.ناگـهانــــ بهــــ خــودمــــ رسـیدمــــ ...

برای روز میلاد تن من
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی
برایم جام سر مستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منا با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم, نه پایان
تویی آغاز روز بودن من
نزار پایان این احساس شیرین
بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخوام از گل های سرخ وآبی
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزش های ایثار محبت
به پایم اشک خوشحالی بباری

برای روز میلادم اگر تو
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منا با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی

———————————–

اگه سه چهار قرن پیش دنیا اومده بودم همه ی ایرن روز تولدم رو جشن گرفته بودن !

بازم دم همراه اول گرم 170تا اس بم هدیه داد !

جشن میانه پاییز مبارک ...

تولد منم مبارک ... 

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها اینک اندازه‌ ما می‌خوانیم

ما به اندازه‌ ما می‌بینیم
ما به اندازه ما می‌چینیم
ما به اندازه‌ ما می‌گوییم
ما به اندازه‌ ما می‌روییم

من و تو
کم نه که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که می‌باید با هم باشیم

من و تو

 حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو

 حق داریم که به اندازه‌ ما هم شده با هم باشیم

گفتنی‌‌ها کم نیست

                                                                                                                          شاعر: شهيار قنبري

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند                     معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین                       قصه ی تلخ مرا سر سره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن             چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را ، فردا                       مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا                         قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند ...