خيال خـام پلنگ من ، به سوي مــاه جهيدن بود

و مـاه را زِ بلندايش ، به روي خاك كشيـــدن بود

 

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالي زد

كه عشق ـ ماه بلند من ـ وراي دسـت رسيدن بود

 

گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه ديـــدارت

شروع وسوسه‌اي در من ، به نام ديدن و چيدن بود

 

من و تو آن دو خطيـم آري ، موازيــان به ناچاري

كه هردو باورمان ز آغـاز ، به يكدگــر نرسيدن بود

 

اگــرچـــه هيچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا

بهـــار در گــل شيپـوري ، مدام گرم دميدن بود

  

شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ريخت به كام من

فريبكــار دغل‌پيشه ، بهانــه ‌اش نشنيـــدن بود

 

چه سرنوشـت غم‌انگيزي ، كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفــس مي‌بافـت ولي به فكر پريدن بود

 

حسین منزوی


يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم
جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم
ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم

گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم
گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم ...

 

 

یه جایی اینو خوندم خیلی قشنگ بود ... 

 

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد

سعادت آن کسی یابد که از تنها بپرهیزد ...

 

 

يه پنجره با يه قفس ، يه حنجره بي هم نفس
سهم من از بودن تو ، يه خاطرس همين و بس

تو اين مثلث غریب ، ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر مي رسم ، از اونور شب اومدم

يه شب كه مثل مرثيه ، خيمه زده رو باورم
ميخوام تو اين سكوت تلخ ، صداتو از ياد ببرم

بزار كوله بارم روشونه شب بزارم
بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم

داغ ترانه تو دلم ، شوق رسيدن تو تنم
تو حجم سرد اين قفس ، منتظر پر زدنم

من از تبار غربتم ، از آرزو هاي محال
قصه ما تموم شده ، با يه علامت سوال

بزار كوله بارم روشونه شب بزارم
بايد كه از اينجا برم ، فرصت موندن ندارم ...

 

گفت: چرا سیگار میکشی ؟ سیگار عمر را کم میکند !

پاسخ داد: خودت چرا میکشی ؟

گفت: راستش...!!! چون عمر را کـــم میکند !!!

 

       این آهنگ رو خیلی دوست دارم

     یادگاری مینویسمش ...

 

 

ترانه سرا
کریم فکور
آهنگ ساز ( سیاوش قمیشی)
خواننده : امیر رسائی

آلبوم : قبیله

آهنگ : رفتم من از یاد

 

نام من گرچه بود
بر زبانها روان
مثل عشق کهن
با گذشت زمان
رفتم من از ياد

زين قصه فرياد
گرچه بر آسمان
بوسه مي زد سرم
شاهد بخت من

شد جدا از برم
رفتم من از ياد
زين قصه فرياد
گرچه اکنون شدم
چون ني بي نوا
بودم اي عاشقان
شمع جمع شما
گم کرده ام در سينه فرياد
رفتم من از ياد
روزي آشفته دل
روزي از غم رها

چهره زندگي
اين بود بهر ما
رفتم من از ياد
زين قصه فرياد
نام من مانده در
دفتر عاشقان
زير يک پرده از
گرد و خاک زمان
رفتم من از ياد
زين قصه فرياد
گرچه اکنون شدم
چون ني بي نوا

بودم اي عاشقان

شمع جمع شما
گم کرده ام در سينه فرياد
رفتم من از يــــــــــــــــــــاد
زين قصه فريــــــــــــــــــــاد 

یه روز ... یه نفر ... یه جایی ...

میگفت: هیچ عاشقی به معشوقش نمیرسه

من خیلی فکر کردم !!!

فکر کنم راست میگه !!!

نمیدونم !!!

 

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن، عقب سر نگران

 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي
تو بمان و دگران واي به حال دگران

 

رفته چون مه به مجاقم كه نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند كران تا به كران

 

مي روم تا كه به صاحب نظري باز رسم
محرم ما نبود ديده كوته نظران

 

دل چون آينه اهل صفا مي شكنند
كه ز خود بي‌خبرند اين ز خدا بي‌خبران

 

دل من دار كه در زلف شكن در شكنت
يادگاري است ز سر حلقه شوريده سران

 

گل اين باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رويا تو ببخشاي به خونين جگران

 

ره بيدادگران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو كجا و ره بيدادگران

 

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
كاين بود عاقبت كار جهان گذران

 

شهريارا غم آوارگي و در به دري
شورها دردلم انگيخته چون نوسفران ...

شهریار

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد

قصه‌ي بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده‌ جويي بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه‌ي رويي بوديم
بسته‌ي سلسله‌ي سلسله مويي بوديم

كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشكنش هيچ گرفتار نداشت

اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت

اول آن كس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او

بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پرگشت ز غوغاي تماشايي او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كِي سر برگ من بي سر و سامان دارد

پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكي‌ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكي‌ست
نغمه‌ي بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي‌ست

گر چه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت

حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت‌آميز كسان گوش كند

وحشي بافقي


اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه

توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره

اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم

مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم

خيلي سخته بگي ميرم ، وقتي مي خواي که بموني

وقتي مي خواي تو خيالت ، شعراي قشنگ بخوني

من گذشتم از تو اما ، تو هميشه بهتريني

مثل اشکي واسه چشمام ، موندگاري و صميمي

من مي خواستم تو خيالم ، ازتو تا ابد بخونم

تنها باشم بي حضورت ، رازچشماتو بدونم

من مي خواستم واسه دردام ، تنهايي خونه بسازم

با نت هاي مهربونيت ، شعراي قشنگ بسازم

مي دونستم وقتي ميرم ، ديگه تا ابد غريبم

حتي واسه چشم خيست ، بي وفاترين فريبم

شايد امروز که سياهي ،رخنه کرده تو وجودم

بدونم که راستي راستي ، روزي عاشق تو بودم ...

من و غروب و جاده ...

 

          رفتیم تا بی نهایت ...

 

                            از دست دوری راه

 

                                                         یکی نداشت شکایت ...

 

گم شدیم از غریبی

 

                             من و غروب و جاده

 

                                       از بس هوا گرفته

  

                                                                از بس که غم زیاده ...

 

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده ...

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده !!!

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده !!!

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم ...

در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رافردا تصور میکنم !!!

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست ...

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده ...

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده !!!

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده ...

رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را ... التفاطي به اسيران بلا نيست تو را

 

 

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را ... با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را

 

 

فارغ از عاشق غمناک نمي بايد بود ... جان من اين همه بي باک نمي بايد بود

 

 

همچو گل چند به روي همه خندان باشي ... همره غير به گلگشته گلستان باشي

 

 

هر زمان با دگري دست به گريبان باشي ... زان بيانديش که از کرده پشيمان باشي

 

 

جمع با جمع نباشند و پريشان باشي ... ياد حيراني ما آري و حيران باشي

 

 

ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد ... به جفا سازد و صد جور براي تو کشد

 

 

شب به کاشانه ي اغيار نمي بايد بود ... غير را شمع شب تار نمي بايد بود

 

 

همه جا با همه کس يار نمي بايد بود ... يار اغيار دل آزار نمي بايد بود

 

 

تشنه ي خون من زار نمي بايد بود ... تا بدين مرتبه خونخوار نمي بايد بود

 

 

من اگر کشته شوم باعث بد نامي توست ... موجب شهرت بي باکي و خود کامي توست

 

 

ديگري جز تو مرا اين همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

 

 

آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد ... هيچ سنگين دل بيدادگر اين کار نکرد

 

 

اين ستم ها دگري با من بيمار نکرد ... هيچ کس اين همه آزار من زار نکرد

 

 

گر زآزردن من هست غرض مردن من ... مردم و آزار مکش از پي آزردن من

 

 

جان من سنگ دلي دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

 

 

چشم اميد به روي تو گشادن غلط است ... روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است

 

 

رفتن اولاست ز کوي تو ستادن غلط است ... جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است

 

 

تو نه آني که غم عاشق زارت باشم ... چون شود خاک بر آن خاک زارت باشم

 

 

مدتي هست که حيرانمو تدبيري نيست ... عاشق بي سر و سامانمو تدبيري نيست

 

 

از غمت سر به گريبانمو تدبيري نيست ... خون دل رفته ز دامانمو تدبيري نيست

 

 

از جفاي تو بدين سانمو تدبيري نيست ... چه توان کرد پشيمانمو تدبيري نيست

 

 

شرح درماندگي خود به که تقرير کنم ... عاجزم چاره اي من چيست چه تدبير کنم

 

 

نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است ... گل اين باغ بسي سر به روان بسيار است

 

 

جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است ... ترک زرين کمر موي ميان بسيار است

 

 

با لب همچو شکر تنگ دهان بسيار است ... نه که غير از تو جوان نيست جوان بسيار است

 

 

ديگري اين همه بيداد به عاشق نکند ... قصد آزردن ياران موافق نکند

 

 

مدتي شد که در آزارم و مي داني تو ... به کمند تو گرفتارم و مي داني تو

 

 

از غم عشق تو بيمارم و مي داني تو ... داغ عشق تو به جان دارم و مي داني تو

 

 

خون دل از مژه مي بارم و مي داني تو ... از براي تو چنين زارم و مي داني تو

 

 

از زبان تو حديثي نشنودم هرگز ... از تو شرمنده اي يک حرف نبودم هرگز

 

 

مکن آن نو که آزرده شوم از خوي ات ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کوي ات

 

 

گوشه ايي گيرم و من بر نيايم سوي ات ... نکنم بار دگر ياد قد دلجوي ات

 

 

ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکوي ات ... سخني گويم و شرمنده شوم از روي ات

 

 

بشنو پند مکن قصد دل آزرده اي خويش ... ورنه بسيار پشيمان شوي از کرده اي خويش

 

 

چند صبح آيم و از خاک درت شام روم ... از سر کوي تو خودکام به ناکام روم

 

 

صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم ... از پي ات آيم و با من نشوي رام روم

 

 

دور دور از تو من تيره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو يک گام روم

 

 

کس چرا اين همه سنگين دل و بد خو باشد ... جان من اين روشي نيست که نيکو باشد

 

 

از چه با من نشوي يار چه مي پرهيزي ... يار شو با من بيمار چه مي پر هيزي

 

 

چيست مانع ز من زار چه مي پرهيزي ... بگشاي لعل شکر بار چه مي پرهيزي

 

 

حرف زن اي بت خونخوار چه مي پرهيزي ... نه حديثي کني ازهار چه مي پرهيزي

 

 

که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن ... چين برافروزن و يکبار به ما حرف مزن

 

 

درد من کشته شمشير بلا مي داند ... سوز من سوخته داغ جفا مي داند

 

 

مسکن ام ساکن صحراي فنا مي داند ... همه کس حال من بي سر و پا مي داند

 

 

پاکبازم همه کس طوق مرا مي داند ... عاشق همچو من از نيست خدا ميداند

 

 

چاره اي من کن و مگذار که بيچاره شوم ... سر خود گيرم و از کوي تو آواره شوم

 

 

از سر کوي تو با ديده ي تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خونابه جگر خواهم رفت

 

 

تا نظر مي کني از پيش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

 

 

نه که اين بار تو هر بار دگر خواهم رفت ... نيست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

 

 

چند در کوي تو با خاک برابر باشم ... چند آمال جفاي تو ستمگر باشم

 

 

چند پيش تو بقدر از همه کمتر باشم ... از تو چند اي بت بد کيش مکدر باشم

 

 

ميروم تا به سجود بت ديگر باشم ... باز اگر سجده کنم پيش تو کافر باشم

 

 

خود بگو از تو کشم ناز و تقابل تا کي ... طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي

 

 

سبزه اي دامن نسرين تو را بنده شوم ... ابتداي خط مشکين تو را بنده شوم

 

 

چين بر ابرو زدن و کين تو را بنده شوم ... گره بر ابروي پر چين تو را بنده شوم

 

 

حرف نا گفتن و تمکين تو را بنده شوم ... طرز محجوبي و آيين تو را بنده شوم

 

 

اله اله ز که اين قائله اندوخته ايي ... کيست استاد تو اينها ز که آموخته ايي

 

 

اين همه جور که من از پي هم مي بينم ... زود خود را به سر کوي عدم مي بينم

 

 

ديگران راحت و من اين همه غم مي بينم ... همه کس خرم و من درد و الم مي بينم

 

 

لطف بسيار طمع دارم و کم مي بينم ... هستم و آزرده و بسيار ستم مي بينم

 

 

خورده بر حرف درشت من آزرده مگير ... حرف آزرده درشتانه بود خرده مگير

 

 

آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم ... از تو قطع لطف و عنايت نکنم

 

 

پيش مردم زجفاي تو حکايت نکنم ... همه جا قصه ي درد تو روايت نکنم

 

 

ديگر اين قصه ي بي حد و نهايت نکنم ... خويش را شهره ي هر شهر و ولايت نکنم

 

 

خوش کني خاطر وحشي بنگاري سهل است ... سوي تو گوشه چشمي ز تو گاهي سهل است

 

 

وحشي بافقي 

 

حالمان بد نيست غم كم ميخوريم

كم كه نه هر روز كم كم ميخوريم

 

آب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق ميورزم عذابم ميدهند

 

خود نميدانم كجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نكردي آفتاب

 

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بيگناهي بودم و دارم زدند

 

دشنه نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شكست

 

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

 

عشق گر اين است مرتد مي شوم

خوب گر اين است من بد ميشوم

 

بس كن اي دل نابساماني بس است

كافرم ديگر مسلماني بس است

 

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

 

بعد از اين با بي كسي خو ميكنم

هر چه در دل داشتم رو ميكنم

 

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

 

بت پرستم بت پرستي كار ماست

چشم مستي تحفه بازار ماست

 

درد ميبارد چو لب تر ميكنم

طالعم شوم است باور ميكنم

 

من كه با دريا تلاطم كرده ام

راه دريا را چرا گم كرده ام

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

 

من نميگويم كه خاموشم مكن

من نميگويم فراموشم مكن

 

من نميگويم كه با من يار باش

من نميگويم مرا غمخوار باش

 

من نميگويم دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 

روزگارت باد شيرين شاد باش

دست كم يك شب تو هم فرهاد باش

 

آه در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود

 

خسته ام از قصه هاي شومتان

خسته از هم دردي مسمومتان

 

اين همه خنجر دل كس خون نشد

اين همه ليلي كسي مجنون نشد

 

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

 

كوه كندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

 

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 

هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه

هيچ كس عشق مرا ما كرد ؟ نه

 

هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه

هيچ كس از حال ما پرسيد ؟ نه

 

هيچ كس چشمي برايم تر نكرد

هيچكس يك روز با ما سر نكرد

 

هيچكس اشكي براي ما نريخت

هر كه با ما بود از ما ميگريخت

 

چند روزيست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

 

گاه بر روي زمين زل ميزنم

گاه بر حافظ تفعل ميزنم

 

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يك غزل آمد حالم را گرفت

 

ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم ...

 

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان، آتش زدم کشتم


من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم
یک کلام در جزوهایم هیچ ننوشتم
من زمقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم 
تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم


من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت . عشقم مرد . یارم رفت ...

امروز روز تولدمه ...

۱۵ آبان

 پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
 خالی فتاده لانه ی آن لک لک
 او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
 سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
 رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه جستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
 رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
 و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
 اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
 این کوره راه ساکت بی رهرو
 آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
 آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
 پاییز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود
 چون من تو نیز تنها ماندستی
 ای فصل فصلهای نگارینم
 سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم ...

 

 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!


یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

 

يك سال ديگه گذشت. بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روي من گذاشتند پر كنم. خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحه‌ام را كم غلط تحويل بدهم ...

خدایا کمکم کن ...

 

امروز ۸/۸/۸۸

امروز برای من با روزهای دیگه یه کم فرق میکنه

یکی از دلیلهاش میلاد  امام رضا (ع) هستش که خیلی جالبه که با ۸/۸/۸۸ یه روز شده

دلم برای صحن و حرمش خیلی تنگ شده ...

 ولی یه چیز دیگه هست که وقتی بهش فکر میکنم یه حالی میشم

یادمه هفت سال پیش روز جمعه بود

من اون موقع یازده سالم بود ...

یه برنامه میگذاشت سیمای نوجوان به اسم نیمروخ

هیچ وقت یادم نمیره

مجریه داشت میگفت امروز ۷/۷/۷۷ هست ...

وای که چه روزی بود

عدد ۷ هم که عدد مورد علاقه ی منه

مثل اینکه دیروز بود ...

۱۱ سال گذشت

یادش بخیر

حالا تا روز ۹/۹/۹۹ چی میشه خدا میدونه ...

 

بهار که شد نیامدی ...

تابستان هم که نبودی ...

نه روی چمن ها ...

نه روی برگ ها ...

به خاطر پاییز هم که شده

بیا تا روی برفها قدم بزنیم ...

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده ...

 

فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سر میرسه
تو سکوت خسته باور من
سایه ام فکر جدایی میکنه
شاخه سرد وجودم نمیخواد
رگ بیدای لحظه هام باشه
نفسم در نمیاد
 به چشام خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد
تو عبور از پل  خواب جاده ها
روح من عشقی به رفتن نداره
تو سکوت خالی این دل من
دیگه هیچی جز تو جایی نداره
ذهن شبنم که میخواد گریه کنه
فصل بارون تو چشم در میزنه
فصل پاییزی من که میرسه
نفسم به عشق تو پر میزنه
نفسم در نمیاد
به چشم خواب نمیاد
دل من تو رو میخواد
چشم من گریه میخواد ...

 

خدا حافظ ای خانه ی خالی من

خدا حافظ ای عشق پوشالی من

خدا حافظ ای گرد و خاک نشسته

خدا حافظ ای شیشه های شکسته

خدا حافظ ای خاطرات پر از درد

خدا حافظ ای لحظه های غم و سرد

خدا حافظ ای عمر بی خود گذشته

 

خدا حافظ ای نامه های نوشته

من و لحظه ها و من و غصه ها

من و پاکیه قلب بی انتها

من و سالها دوری از آسمون

من و عشق گمگشته ی بی نشون

من و وعده های سراسر فریب

من و حرف هایی که ماندن غریب

من و انتظار و من و انتظار

من و قلب پا خورده ی بی قرار

برای یه بارم شده روزگار

بیا و واسه این دلم بد نیار

بیا و شکست من و خط بزن

برای یه بارم بشو مال من

کجایی هوای پر از دل خوشی

کجایی شب خالی از خود کشی

کجایی تو ای لحظه های بهار

کجایی تو روی خوش روزگار ...

میگن کلاغ غار غاری تو رو چه به باغ درباری

سکه نداری دون میخوای ُعاشق مهربون میخوای

خوش بود دلم دوسم داری میگن که تو حق نداری

یه دل خوشی داشتم اونم ازم گرفتن اجباری

پیغوم رسید که اونورا جانیست واسه کوچیکترا

آهای کلاغ  دیونه اینجا جای بزرگونه

خوش بود دلم یه کسی هست  یه عمر میشه به پاش نشست

به پاش نشست و مرد براش  غار غاری کرد تو سر سراش

میگن باید فرار کنم دلموآخه چیکار کنم ؟

چه خاکی من بر سر این تک دل بی قرار کنم ؟

میگن کلاغ غار غاری تو رو چه به باغ درباری

سکه نداری دون میخوای ُعاشق مهربون میخوای

پیغوم رسید که اونورا جانیست واسه کوچیکترا

آهای کلاغ  دیونه اینجا جای بزرگونه

برو اینورا پیدات نشه کسی عاشق صدات نشه

دورشو نبینی هیچ کسی تا کسی شیفته نگات نشه

آهای کلاغ غار غاری ...

 

ســیـب سـرخـی را به من بخـشـید ورفــت                     

                                         ســاقه سـبز دلــم را چـید و رفـت

                         عـــاشقـــی هـای مـرا بـاور نــکـرد             

                                                            عــاقـبت بر عــشق مـن خـندید و رفـت

                                             اشــک در چشـــمان ســـردم حلـــقه زد            

                                                                                   بی مــــروت گریـه ام را دیـد و رفــت

                                                                با غـــم هجــــرش مــــدارا میــکنم                        

                                                                                      گر چه بـر زخمـــم نمــــک پاشـید و رفـت...

کاش رویاهایمان روزی حقیقت میشدند

تنگنای سینه ها دشته محبت میشدند

سادگی مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت میشدند

اشک های همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشم هامان با صداقت میشدند

گاهی از غم میشود ویران دلم

کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت میشدند ...

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی

هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم ...

راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی

عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم ...

به درک که راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او

پشت چین های تغافل میزد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر طپش باغ خدا را دیدی

همت کن و بگو

ماهی ها حوضشان بی آب است ...

"سهراب"

کنج اتاق آرام نشسته ام

جوانی ام چنگی به دل نمی زند

مادر برخیز کفشهایم را پاک کن

کیف و کتابم را بردار

می خواهم به کودکی ام برگردم ...

بی سایه ...

بی رویا ...

بی خاطره ...

بی ردپا ...

بی هیچ حرفی ...

از هم جدا شدند ... .

بیچاره ابرها

نمی توانند " ع ا ش ق " شوند !!!

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن

بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من ...

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته ...

بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود
 بر سر من عید چون آوار می آید فرود
 می دهم خود را نوید سال ِ بهتر ، سالهاست
گرچه هر سالم بتر از پار می آید فرود
در دل من خانه گیرد ، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل ، بار می آید فرود
رنگ راحت کو به عمر ، -این تیر پرتاب اجل- ؟
می گریزد سایه ، چون دیوار می آید فرود
شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید ، پرده خمّار می آید فرود
بهر یک شربت شهادت ، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود
 وارثم من تخت ِ عیسی را ، شهید ثالثم
وقت شد، منصور اگر از دار می آید فرود
 بر سر من عید چون آوار می آید ، امید !
بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود ...