خيال خـام پلنگ من ، به سوي مــاه جهيدن بود

و مـاه را زِ بلندايش ، به روي خاك كشيـــدن بود

 

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالي زد

كه عشق ـ ماه بلند من ـ وراي دسـت رسيدن بود

 

گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه ديـــدارت

شروع وسوسه‌اي در من ، به نام ديدن و چيدن بود

 

من و تو آن دو خطيـم آري ، موازيــان به ناچاري

كه هردو باورمان ز آغـاز ، به يكدگــر نرسيدن بود

 

اگــرچـــه هيچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا

بهـــار در گــل شيپـوري ، مدام گرم دميدن بود

  

شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ريخت به كام من

فريبكــار دغل‌پيشه ، بهانــه ‌اش نشنيـــدن بود

 

چه سرنوشـت غم‌انگيزي ، كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفــس مي‌بافـت ولي به فكر پريدن بود

 

حسین منزوی


يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم
جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم
ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم

گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم
گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم ...

 

 

یه جایی اینو خوندم خیلی قشنگ بود ... 

 

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد

سعادت آن کسی یابد که از تنها بپرهیزد ...