میتوانستم ناله  کنم...خندیدم

 

میتوانستم شکایت کنم...قدردانی کردم

 

میتوانستم فریاد بزنم...سکوت کردم

 

میتوانستم نفرین کنم...دعا کردم

 

میتوانستم ویران کنم...ساختم

 

میتوانستم تحقیر کنم...خود را شکستم

 

میتوانستم برانمت...بدرقه ات کردم

 

یادم باشد..حرفی نزنم که به کسی بربخورد

 

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

 

راهی نروم که بیراه باشد

 

خطی ننویسم که

 

آزار دهد کسی را

 

یادم باشد که روزگار خوش است ...

 

خب تنها دل ما ... دل نیست


حقیقت از بین میبرد خاطره را ...


 بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.

پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

همه چیز ارزش یک بار امتحان را دارد جز مرگ....
 
استاد عشق مرا تست کن...

 پایان ترم است...

از جانم امتحان بگیر...

بیست می شوم...

یقین کن نیست می شوم...!

سالها رهگذر کوچه ی دل حوصله بود ...

یاد آن کوچه و آن رهگذر خسته بخیر ...

تو مثل من نباش

اقیانوسی به عمق یک وجب بودم

تو مثل من نباش

چراغ واره یی هم جنس شب بودم

تو مثل من نباش

همیشه ‍ییشتاز دایره گردی

همیشه رو به خود

همیشه سایه یی از من عقب بودم

تو مثل من نباش!

 

ای آینده ی عشق و رویا و تلاش

تو مثل من نشو، تو مثل من نباش

 

به خود خنجر زدم با یار بد کردم

امیدو پس زدم، رویا رو رد کردم

کنار زندگی از مرگ پژمردم

نفس هامو به روی عشق سد کردم

خودگریزی کردم از تقویم تا تقویم

بشب برگشتم و پیرانگی کردم

راهمو کج کردم از گلبرگ و تابستون

تو بهاری یخ زده پروانگی کردم

 

ای آینده ی عشق و رویا و تلاش

تو مثل من نشو، تو مثل من نباش

 

چقد از جشن از خلوت شبم بد شد

چقد از خاطره از خواب ترسیدم

چقد اندوه از دیروز با من بود

چقد دلشوره رو آینده پاشیدم

گذرگاهم گدار وحشت و کابوس

تمام راه مالیخولیایی بود

به عمق پرتگاه هم سفر با من

سقوطم شکل پرواز رهایی بود

 

ای آینده ی عشق و رویا و تلاش

تو مثل من نشو تو مثل من نباش

 

نشه غول زمین گیر درون تو

قفس تو فصل پروازت ببارونه

نشه مترسک تسلیم و تنهایی

پرنده های رویاتو بتارونه

نشه برگردی از رفتن

نشه گمشی تو گم بودن

نشه بعد گریز از خود

بشی چیزی شبیه من!

 

ای آینده ی عشق و رویا و تلاش

تو مثل من نشو، تو مثل من نباش

صدای درخت بی زمین

فرصت اگر بود برای سر کشیدن آن حرف ناب،

سر بریدن این خشم کور،

آفتاب زیاد می آمد!

اگر که فرصت کوتاهی حتی برای تماشا باشد،

آفتاب زیاد می آید!

 

تمام منظره خیس است و باد می آید!

تمام روز شبی بی ستاره است!

 

فرصت اگر باشد من از ترانه نمی افتم!

فرصت اگر داری،

برای تماشای سیر سر زدن خورشید،

به یاد شاعرشب پوش خانه خود باش!

 

 

کسی نیست!

دیگر کسی پشت شمشادها نیست!

دیگر کسی نیست آنسوی پرچین!

کسی پشت خط نقطه های مترسک ته ترس جالیز،

کسی پیش رو نیست!

 

می گفت یار: کسی نیست؟!

پرسیدم از آخرین یار بیزار..

یعنی من من کسی نیست با تو؟

– توی تو کسی نیست با من؟

 

صدا مثل سیل مذاب از سر کوه آتشفشان،

ریخت، بر قامت ترس یار!

چنان، چونکه آوار!

 

صدای من ترد در خواب نیلوفر و آب،

با سنگ بیدارباش عزیزان شکسته!

صدای من ِ خسته دست بسته!

 

کسی پشت دیواره باغهای معلق،

تو را پای در خاک و ریشه،

چنان دوست دارد از این لحظه تا آخرین لحظه های همیشه...

 

کسی هست از جنس شیشه

که فریادهای تو را دوست دارد!

غزل گریه های تو را عاشقانه به دیواره ها می سپارد...

 

من ِ من کسی نیست با تو؟

توی تو کسی نیست بامن؟

 

سرودن یا نسرودن!،

تمام مسئله این است!

بگو بدانم شعر دوباره تو را می توان سرود آیا ؟

گرفتم اینکه تو در من تمام خواهی شد.

و رخت شاعریم را به من نخواهی داد،

بگو بدانم شعر تو راتو را کدام تکه این بی صدا،

جزیره بی شاعر پناه خواهد بود؟!

 

ـ تمام مسئله این است ـ

 

 

من، اتحاد سنگ و تیرکمان و بال پرستو را باور نمی کنم!

 

این خلوت همیشه خالی من،

این ترس خورده زخمی ،

دوباره بوی ناخوش شب دارد!

 

حق با من است اگر رفاقت شب با مشعل قراولان برج شقاوت را

در اتفاق گریز در بندان باور نمی کنم!

 

کدام رهایی لبخند فتح بزرگی است بر لبان قفس ساز؟

چگونه قفس ساز و بال پر پرواز در انفجار شب آغاز همراز می شوند؟

چگونه هم شب و هم بغض و هم دهان و هم آواز می شوند؟

 

 

باور نمی کنم که کاروان غنائم را سردار فتح و سربدار شکست به تساوی با غلامان قسمت کنند

دفترچه های مشق برادر را از این جریمه سنگین سیاه کن:

من این ضیافت مشکوک را باور نمی کنم!

 

مگر که حافظه تاریخ رفاقت مسیح و یهودا را باور کند!

وکشف باغ زیتون را به بازپسین شب معاهده ای بین آن دو بداند که بر سر سی سکه نقره تسلیم به توافق رسیدند!

من این توافق ننگین را باور نمی کنم!

 

باور نکن رفیق موافق!

به اتحاد بی دلیل سنگ و شیشه و قاب پنجره شک کن!

باور نکن رفیق موافق!...

 

 

تو کسی را که به اندازه یک گلدان هم سبز نبود،

به نگهبانی باغی خواندی،

باغ سبزی آری ، تاکه در بیداری ضامن خواب علفها باشد...

و به هنگام شب بی همه چیز حافظ حنجره پاک گل داوودی،

خوبی نازک ابریشم ها و غزل های ردیفش همگی لاله سرخ،

حافظ خواب اقاقی باشد!!

تا مبادا بیدلی دست درازی بکند به شب عصمت گلکاری ها!!

 

 

تو کسی را که به اندازه یک گلدان هم سبز نبود به نگهبانی باغ وطن ما خواندی!

او به اندازه یک گلدان سبز و به اندازه یک شعله کبریت نبود.....

 

 

شهیار قنبری

صدای درخت بی زمین - دفتر سوم دلریختگان

نیا جای عجیبیست . نه آمدنش دست توست نه رفتنش .

گاهی غبطه میخوری به کسی که چند نصف النهار آنطرف تر به دنیا آمده

که چقدر امن تر از تو زندگی می کند .

با اینکه خورشیدش چند ساعت دیر تر از تو به او می رسد .

ما بازماندگان دهه شصت کم نیستیم .آنقدر زیادیم که ارثمان تنها خاکستر است .

ما خودمان خبر نداشتیم . پدر سواد درست حسابی نداشت. مادر حواس پرت بود .

کاندوم ، تاریخ گذشته . رد شدیم از مرز های نازک دشک های خانه ی قدیمیان

تا چشممان به جمال دنیا روشن شود .

آن روزها بزرگترین دامداری ها هم از پس شیر دادن به نسل ما برنمی آمد ،


از بس زیاد بودیم .

می لولیدیم در دست های پدرمان که چند سالی بود از کروات ها استعفا داده بود .

از بی جانی ِ اسباب بازی هایمان که خسته میشدیم

میزدیم به دنیای سیاه و سفید تلویزیون

با اینکه تمام برنامه ها از جنگ بود .

گاهی برنامه هایش آنقدر زنده بود که صدای موشک را نزدیک خانه میشنیدیم.

میترسیدیم در آغوش مادرمان و تا زیر زمین را دو پا یکی می دویدیم .

دختر خوبی بودیم آنقدر که با یک عروسک یک دنیا حرف نگفته داشتیم

مبادا جیب ِ مادر به خرج عروسک های بعدی بیفتد ...

شش ساله شدیم در انزوای مهد کودک ها.

تا آن روز نمی دانستیم دختر با پسر یک دنیا فاصله دارد .

فاصله را وقتی فهمیدیم که مدرسه هایمان جدا شد ،

معلم هایمان جنس موافق بودند .

صبحی بودند و بعد از ظهری بودیم

صبحی بودیم و بعد از ظهری بودند . آنقدر که خواهرمان را درست حسابی نمی دیدیم

دفتر مشق هایمان را زیر بغل می زدیم و

املا به املا آنهم اگر 20 می گرفتیم یک توپ لاکی جایزه مان می دادند .

سنگ های بزرگ را دو به دو می کاشتیم و شوت می زدیم .که روزمان شب شود .

لباس هایمان یا از برادر و خواهر قبلی به ارث رسیده بود یا بوی نفتالین می داد.



.

.




آخر ، نداشتیم . نه اینکه دیگران داشته باشند . همه نداشتیم .

زندگیمان شده بود فالگوش اخبار ایستادن که کدام کوپن ،

ضامن گرسنگی مان می شود

بزرگ می شدیم بی آنکه چیزی بدانیم. ظهر به ظهر با صدای اذان دم میگرفتیم

اما هیچ کس از نوار کاست هایی که در خانه هایش بود چیزی نمی گفت .

راهنماییمان هم همین بود ... تنها لذتمان این بود که حق داریم با خودکار بنویسیم

شبیه تاجری که با خودنویس مخصوصش دسته چکش را امضا میکند .

آن روز ها آستنیمان یک وجب از سر مچ دست می گذشت

که مدرسه راهمان میدادند .

پسر که بودیم از دختر همسایه گفتن ممنوع بود و دختر که بودیم ،برای اثبات نجابت

سرمان از از سنگفرش های خیابان بالاتر را نمی دید.

پدر دو دستی شلوارمان را چسبیده بود که کسی به ناموس فرزندش تجاوز نکند

اما روح و فکرمان را شب و روز زیر پا لگد می شد .

سیاوش قمیشی گوش میدادیم و بیرون می گفتیم صادق آهنگران چه صدایی دارد .

نوار ویدیو را در روزنامه می گذاشتیم میگفتیم کتاب دوستمان است مبادا کثیف شود

دنیایمان پنهان کاری بود ، آنقدر حرفه ای شدیم

که خودمان را هم از خودمان پنهان می کردیم.

زمان گذشت و ژل ها به مو هایمان خشکید و رژ ها به لبمان پینه بست .

دبیرستانی شدیم .


لامذهب آنقدر پدر و مادرمان با شرم و حیا بودند که از بلوغ چیزی نمی دانستیم ...


شبها از شورت خیسمان می ترسیدیم

و بعد از هر خود ارضایی عذاب وجدان دنیایمان را پاره می کرد .


بی خود بودیم ، خودی نداشتیم ، تنها تقلید می کردیم .

از ترس کم آوردن یا قلدر می شدیم

یا نوچه ای که اعتبارش را از قلدر محله اش می گرفت .

دختر که بودیم ، بی پرده حق حرف زدن نداشتیم ، بی پرده حق زندگی ، حق ازدواج ...


.....

اصلا عشق که با تایتانیک مد شد ، قبل آن حجله بود و دستمال خونی ،


دختری که مادر میپسندید و پدر مهر می کرد و تو حجله اش را می رفتی


دختری که النگو هایش از پاشنه ی کفش طولانی تر ....

آشپزیش از روحیه اش بهتر بود و

مادر هیکلش را در مهمانی های زنانه برایت تن زده بود

عشق که نون و آب نمی شد ،


همان بهتر که فیلم های پورنو را رد و بدل می کردیم جای دل دادن و دل گرفتن ...

درس می خواندیم و ریاضیات را آنقدر بلد بودیم که

شماره از دستمان کرور کرور می ریخت و سرخ می شدیم

که تلفن خانه زنگ می خورد .

کودکی نکرده بودیم . جنس مخالف غولی شده بود که باید کشفش می کردیم

تا کم نیاوریم ...

عقده روی عقده میگذاشتیم .

تست میزدیم ، درجا می زدیم ، پشت کنکور ، از خوابمان می زدیم .

جان می کندیم مبادا آزاد قبول نشویم که پدرمان دردش بیاید .

جان میکندیم عین برق ، سراسری باشیم

آخرش هم عین برق ، سراسری رفتیم . قطع شدیم .

نصفمان در عذاب جیب های پدر ، آزادی شد. کمی دیگر سراسری ...

نسلی هم تن به سر ِ بی سر ِ سربازی دادیم .

ما بیست و چند ساله ایم اما نفهمیدیم لذت 8 سالگی یعنی چه ،

نفهمیدیم ماشین کنترلی داشتن تنها معدل 20 نمی خواهد ،

نفهمیدیم جنس مخالف ، جنس غیر قانونی ِ رد شده از مرز نیست ....

ما اصلا نفهمیدیم ...فقط فهمیدیم یک چیزی با دیگری نمی خواند..................

.

.

.


حالا از ما نسلی مانده که عقده هایش را عطر زده ،

لباس شیک پوشیده و به خواستگاری می رود ،

و قرار است پدر و مادر نسل بعد باشد ...

مراقب فرزندانت باش ... آنها آدم ِ ملاحظه نیستند ...


آنها از من و تو اجازه نمی گیرند ...........

روحشان مهم تر از همبستری هایشان است


نگذار عین ما آنقدر زیر چشمی بسوزند که به روی کسی نیایند ...........






هومن شریفی



وحشت از عشق كه نه


ترس ما از فاصله هاست


وحشت از غصه كه نه


ترس ما خاتمه هاست


ترس بيهوده نداريم


صحبت از خاطره هاست


صحبت از كشتن ناخواسته عاطفه هاست


كوله باريست پر از هيچ كه بر شانه ماست


گله از دست كسي نيست


مقصر دل ديوانه ماستما سرانجام :


سرانجام گرفتيم به هيچ


گله اي هست كه از خود داريم


چاره اي نيست كه انسانيم


درد ما مرگ تفاهم


غم ما كوچ محبت


غم ما از بي كسي مردن و رسوا شدن


اين هم عاقبت عشق كه تنها شدن


كوله باري پر از هيچ


كه بر شانه ماست


گله از دست كسي نيست


مقصر دل ديونه ماست ...

حكم دردست شمانيست ولي سرهستيد                  داغ يك قطره نداريدپيمبرهستيد

با شما هستم اگر جنگ صليبي كرديد                       دست در خون دل اينهمه بي بي كرديد

لااقل بر بزنيدآس به ما هم برسد                               قطره اي جرعه ي عباس به ما هم برسد

اينهمه دست يكي نيست قبولم باشد                       ايه ي ديگري از شان نزولم باشد

سهم من چيست مگرصندلي دارشما                       عكس ترهيم من و سينه ي ديوار شما

خانه بر دوش غزل هستم و مي چرخم من                 هاچ زنبور عسل هستم و مي چرخم من

داده ام پيشترازمن خبرم راببرند                                دل افتاده به خون جگرم را ببرند

خواستم مضحكه ي شهر شود اينهمه حرف                حرف هايي كه قرار است سرم را ببرد

ديگرم زخم نزن داس تورا ميدانم                               قسم حضرت عباس تورا ميدانم

دل نده نام نده شعر نخوان ليلا جان                          ديگر از چشم من افتاد جهان ليلا جان

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند                    همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديوهستند ولي مثل پري مي پوشند                        گرگهايي كه لباس پدري مي پوشند

انچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند                         عشقهاراهمه با دوركمر ميسنجند

خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد               عشقهايي كه سر پيچ خيابان برسد

صبح يك روز من از پيش شما خواهم رفت                 بي خبر با دل درويش خودم خواهم رفت

ميروم تا در ميخانه كمي مست كنم                        جرعه بالا بزنم انچه نبايست كنم

بي خيال همه كس باشم و دريا باشم                      دائم الخمرترين ادم دنيا باشم

انقدر مست كه اندوه جهانم برود                              استكان روي لبم باشدو جانم برود

ساقيا دربدنم نيست توان جام بده                           گورباباي غم هردوجهان جام بده

برود هر كه دلش خواست شكايت بكند                     شهر بايد به من الكلي عادت بكند

خاکستر گفت :

آتش را می بخشم ...

اما

تبر را هرگز !

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟ »

«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»

بهش لبخند زدم و گفتم:«آره می‌دونم.فكر خوبیه.» 

«من هم خیلی تنـــــــــــــهام».

 یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ »

«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»



 بهش لبخند زدم و گفتم:«آره می‌دونم. فكرخوبیه.»

 

«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»

یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه.

«بعد كه همه چیزروبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ »

«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.»

«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»

یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم.آخه می‌دونی؟» 

«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»

براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.»

یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من ق

«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»

راره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم.

« آخه می‌دونی؟ »

«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»

 

              براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.»

«من اینجا خیلی تنـــــــــــهام»



حالا دیگه اون تنها نیست

و من از این بابت خیلی خوشحالم

و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه

مــــن هنـــــــــــوز هـــم خیـــــلی تنـــهــــــــــــــــام.

شب سردی است،و من افسرده.

راه دوری است،و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می کنم،تنها،از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدمها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر،سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برارم از دل:

وای،این شب چقدر تاریک است!

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من،لیک،غمی غمناک است.

 

برگرفته از کتاب: مرگ رنگ(سهراب سپهری)

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به كوه گویم بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسید آن ماهی كه به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری
سحرم كشیده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به كنار گیر و بگذر
كه به غیر مرگ دیر نگشایدت كناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند
یاری
هوشنگ ابتهاج

یاد آن روزها بخیر

آن روزهای ساده بی تکلیف

آن روزها که سرگرمی مان

 ساختن فرفره های کاغذی بیرنگ بود

و دویدن در ازدحام باد

آن روزها که خوراکی مان

یخمک بود و قویت

آن روزها همه چیز فرق داشت

گریه هایمان در خنده تحلیل می رفت

و غصه هایمان عمق نداشت

آن روزها عشق معنا نداشت

دوست داشتن سر حد علاقه بود

وچه کامل بود

آن روزها خوشی دریادبود خاطره ها نبود

خوشی در بطن لحظه بود

آن روزها گذشته است

واین روزها

های سرد نفسهامان

 تهی است از بوی شیرین هفت سالگی

واضطراب نگاههایمان

 تا عمق قلب پیش رفته است

این روزها همه دلتنگند

این روزها من هم دلتنگم

تنها ماندم

آدمك آخر دنياست بخند..

آدمك مرگ همين جاست بخند...

آن خدايي كه بزرگش خواندي ...

به خدا مثل تو تنهاست بخند ...

دست خطي كه تو را عاشق كرد ...

شوخي كاغذي ماست بخند...

فكر كن درد تو ارزشمند است..

فكر كن گريه چه زيباست بخند...

صبح فردا به شبت نيست كه نيست...

تازه انگاه كه فرداست بخند...

راستي آنچه كه يادت داديم ...

پر زدن نيست كه در جاست بخند...

آدمك نغمه اي آغاز نخوان ...

به خدا آخردنیاست بخند...

خدایا !
حیف که از بهشتت راندی ما را ،
وگرنه می نشستیم باهم
زیر همان درخت سیب
کنار جویی از شهد و شراب !...
فرشتگان : سرود خوان
ابلیس : رقص کنان
عزرائیل : در خواب
...
خدایا به همه اولیائت سوگند
نمی دانی چه کیفی دارد
در آن حال
سیگاری آتش بزنی !!
...
حیف که از بهشتت راندی ما را
...

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ...

اگر سفر نکنی

اگر کتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ...

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ...

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند

و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند دوري كني

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی ...

اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت‌اندیشی بروی

به آرامي آغاز به مردن مي كني ...

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن ...


کمـ کمـ تفاوتــ ظریفــ میانــ نگهداشتنــ یکــ دستــ ...

و زنجیر کردنــ یکــ روحــ را یاد خواهیــ گرفتــ ...

اینکه عشقــ تکیه کردنــ نیستــ ...

و رفاقتــ ، اطمینانــ خاطر ...

و یاد میگیریــ که بوسه ها قرارداد نیستند ...

و هدیه ها ، عهد و پیمانــ معنیــ نمیدهند ...

و شکستــ هایتــ را خواهیــ پذیرفتــ ...

سرتــ را بالا خواهیــ گرفتــ با چشمهایــ باز ...

با ظرافتیــ زنانه و نه اندوهیــ کودکانه ...

و یاد میگیریــ که همه یــ راههایتــ را همــ امروز بسازیــ ...

که خاکــ فردا برایــ خیالــ ها مطمئنــ نیستــ ...

و آینده امکانیــ برایــ سقوط به میانه یــ نزاع در خود دارد ...

کمــ کمــ یاد میگیریــ ...

که حتیــ نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتابــ بگیریــ ...

بعد باغــ خود را میکاریــ و روحتــ را زینتــ میدهیــ ...

به جایــ اینکه منتظر کسیــ باشیــ تا برایتــ گلــ بیاورد ...

و یاد میگیریــ که میتوانیــ تحملــ کنیــ ...

که محکمــ هستیــ ...

که خیلیــ می ارزیــ ... ...

و میــ آموزیــ و میــ آموزیــ ...

با هر خداحافظ ...

یاد میگیریــ ...

         

   "خورخه لوئیســ بورخســ"

آن کســ که مے گرید فقط یکــ درد دارد و به خاطر آن یکــ درد مے ‌‌گرید ، اما آنکه مے ‌‌خندد هزار درد دارد و نمیداند براے کدامــ درد بگرید و مے ‌خندد ...

روزی اگر نبودم ، تنها آرزوی ساده ام این است که زیر لب بگویی: یادش بخیر ...

در اين هنگام بود که روباه پيدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را نديد،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اينجا هستم،‌ زير درخت سيب...
شازده کوچولو پرسيد: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکليف کرد که بيا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می‌گردم. "اهلی کردن" يعنی چه؟

روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اين کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فايده‌شان همين است. تو پی مرغ می‌گردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" يعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شده‌ای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..."
- علاقه ايجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت: ممکن است. در کره زمين همه جور چيز می‌شود ديد...
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: آنکه من می‌گويم در زمين نيست.
روباه به ظاهر بسيار کنجکاو شد و گفت:
- در سياره ديگری است؟
- بله.
- در آن سياره شکارچی هم هست؟
- نه.
- چه خوب!... مرغ چطور؟
- نه!
روباه آهی کشيد و گفت: حيف که هيچ چيز بی‌عيب نيست.
ليکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
- زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پايين می‌بينی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده‌ای است. گندم‌زارها مرا به ياد هيچ چيز نمی‌اندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زيادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
- بيزحمت... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خيلی دلم می‌خواهد، ولی زياد وقت ندارم. من بايد دوستانی پيدا کنم و خيلی چيزها هست که بايد بشناسم.
روباه گفت: هيچ چيزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نيست که دوست بفروشد، آدمها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسيد: برای اين کار چه بايد کرد؟
روباه در جواب گفت: بايد صبور بود. تو اول کمی دور از من به اين شکل لای علفها می‌نشينی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هيچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشينی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
- بهتر بود به وقت ديروز می‌آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بيايی، من از ساعت سه ببعد کم‌کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بيشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشحالی من بيشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هيجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بيايی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بيارايد... آخر در هر چيز بايد آيينی باشد.
شازده کوچولو پرسيد: "آيين" چيست؟
روباه گفت: اين هم چيزی است بسيار فراموش شده، چيزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای ديگر و ساعتی با ساعتهای ديگر فرق پيدا کند. مثلا شکارچيان من برای خود آيينی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه روز نازنينی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچيها هروقت دلشان می‌خواست می‌رقصيدند، روزها همه به هم شبيه می‌شدند و من ديگر تعطيل نمی‌داشتم.




بدين گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همينکه ساعت وداع نزديک شد، روباه گفت:
- آه!... من خواهم گريست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمی‌خواستم. تو خودت می‌خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در اين صورت باز گريه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گقت: ولی گريه هيچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب رنگ گندمزار گريه به حال من سودمند خواهد بود.
و کمی بعد به گفته افزود: يک‌بار ديگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهميد که گل تو در دنيا يگانه است. بعد، برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هديه رازی برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:
- شما هيچ به گل من نمی‌مانيد. شما هنوز چيزی نشده‌ايد. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نيز کسی را اهلی نکرده‌ايد. شما مثل روزهای اول روباه من هستيد. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه ديگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنيا بی‌همتا است.
و گلهای سرخ سخت رنجيدند.
شازده کوچولو باز گفت:
- شما زيباييد ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‌توان مرد. البته گل سرخ من در نظر يک رهگذر عادی به شما می‌ماند، ولی او به تنهايی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‌ام، فقط او را در زير حباب بلورين گذاشته‌ام، فقط او را پشت تجير پناه داده‌ام، فقط کرمهای او را کشته‌ام (بجز دو يا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکايت او، به خودستايی او، و گاه نيز به سکوت او گوش داده‌ام. زيرا او گل سرخ من است.


 
و تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعدازظهر بيايی، من از ساعت سه ببعد خوشحال خواهم شد...


آنگاه پيش روباه بازگشت و گفت:
- خداحافظ!...
روباه گفت: خداحافظ و اينک راز من که بسيار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده پنهان است.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
- آنچه اصل است،‌ از ديده پنهان است.
- آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.
- عمری است که من به پای گل خود صرف کرده‌ام.
روباه گفت: آدمها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نبايد فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی، هميشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
- من مسئول گل خود هستم...

اين روزا گوزنُ سر نمی‌بُرن
 

             می‌شکنن شاخش و ميفرستن تو باغ


      اين روزا تاقُ نمی‌ريزن سرش


سر گله‌اشون رو می‌کوبن به تاق


آخر نمايشا عوض شده


     همه نقش همُ بازی می‌کنن


اونايی که چشمشون به قدرته


      هم‌پياله‌هاشُ راضی می‌کنن


نمی‌دونم اگه برگرديم عقب


    دل طوقی واسه کی پر می‌زنه؟


اگه فرمونُ يه شب دوره کنن


    چند تا چاقو پشت قيصر می‌زنه؟


نمی‌دونم اگه برگرديم عقب


   داش‌آکل به عشق کی سر می‌کنه؟


اگه رستمُ ببينه روی خاک


    پشتشُ بازم به خنجر می‌کنه؟


پای روضه خودت گريه نکن


    وقتی گريه ننگ مردونگيه


دوره‌ای که عاقلاش زنجيرين


     سوته‌دل شدن يه ديوونگيه


اين روزا دوره غيرت‌کُشيه


       کی می‌دونه قيصر اين روزا کجاست؟


بکُشی و نکُشی می‌کُشنت


     اينجا... اينجا بازارچه آب‌منگلياست».

گاهى مسير جادّه به بن بست ميرود ،،
گاهى تمام حادثه از دست ميرود .. !

گاهى همان كسى كه دم از عقل ميزند ،،
در راه هوشيارى خود مست ميرود .. !

گاهى غريبه اى كه به سختى به دل نشست ،،
وقتى كه قلب خون شده بشكست ميرود .. !

اول اگر چه سخن از عشق آمده است ،،
آخر خلاف آنچه كه گفته است ميرود .. !

واى از غرور تازه به دوران رسيده اى ،،
وقتى ميان طايفه اى پست ميرود .. !

هر چند مضحك است و پراز خنده هاى تلخ ،،
بر ما هر آنچه لايقمان هست مى رود ... !!

میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ

این بود زندگی؟

"حسین پناهی"

گریه میکنم
کسی جواب گریه مرا نمیدهد
زخم خورده ام ولی میان جمع
یک نفر برای زخمهای دل دوا نمیدهد
چرخ میخورم به لابه لای قلبهای کاغذی
یک نفر در این میانه
بوی آشنا نمیدهد
با دلی شکسته
از جماعتی گسسته
رو به سوی خویش میروم
روبروی آینه حرف میزنم
گریه میکنم
آینه به حرفهای من گوش میدهد
گریه میکند) )
روزی که تو آمدی زمادر عریان * مردم همه خندان و تو بودی گریان
کاری بکن ای بشر که روز رفتن * مردم همه گریان و تو باشی خندان

وفای شمع را نازم که بعد از سوختن

به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد

نه چون انسان که بعد از رفتن همدم

گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد

از رنجی خسته ام که از آن من نیست ...

 

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست ...

 

با نامی زیسته ام که از آن من نیست ...

 

از دردی گریسته ام که از آن من نیست ...

 

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست ...

 

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست ...

 

"الف بامداد"

یک تکه کاغذ دادم به تو                

سفید سفید

 

یک قلم بر داشتی                       

سیاه سیاه

 

با تمام توانت روی کاغذ نوشتی

باورت نمی کنم…

 

پاک کن را برداشتی نوشته را پاک کردی

 

نوشته ات روی کاغذ پخش شد

 

کاغذ سفید روحم خاکستری ماند …

امشب به خاطر غزل آخرم بخند

امشب که از همیشه شاعر ترم بخند

تا پُر شود نگاه من از رنگ زندگی...

تا حس بودنت بشود باورم بخند

بالنده شو هر آینه ققنوس کوچکم!

خوش حال باش! بر تل خاکسترم بخند

زیبا! شکوفه های شکر خنده هات را...

هر قدر هم گران بدهی میخرم...بخند

گفتم کلاغ پر...همه پر...و به خاطرت

تا ارتفاع پست قفس می پرم بخند