صدای درخت بی زمین
فرصت اگر بود برای سر کشیدن آن حرف ناب،
سر بریدن این خشم کور،
آفتاب زیاد می آمد!
اگر که فرصت کوتاهی حتی برای تماشا باشد،
آفتاب زیاد می آید!
تمام منظره خیس است و باد می آید!
تمام روز شبی بی ستاره است!
فرصت اگر باشد من از ترانه نمی افتم!
فرصت اگر داری،
برای تماشای سیر سر زدن خورشید،
به یاد شاعرشب پوش خانه خود باش!
کسی نیست!
دیگر کسی پشت شمشادها نیست!
دیگر کسی نیست آنسوی پرچین!
کسی پشت خط نقطه های مترسک ته ترس جالیز،
کسی پیش رو نیست!
می گفت یار: کسی نیست؟!
پرسیدم از آخرین یار بیزار..
یعنی من من کسی نیست با تو؟
– توی تو کسی نیست با من؟
صدا مثل سیل مذاب از سر کوه آتشفشان،
ریخت، بر قامت ترس یار!
چنان، چونکه آوار!
صدای من ترد در خواب نیلوفر و آب،
با سنگ بیدارباش عزیزان شکسته!
صدای من ِ خسته دست بسته!
کسی پشت دیواره باغهای معلق،
تو را پای در خاک و ریشه،
چنان دوست دارد از این لحظه تا آخرین لحظه های همیشه...
کسی هست از جنس شیشه
که فریادهای تو را دوست دارد!
غزل گریه های تو را عاشقانه به دیواره ها می سپارد...
من ِ من کسی نیست با تو؟
توی تو کسی نیست بامن؟
سرودن یا نسرودن!،
تمام مسئله این است!
بگو بدانم شعر دوباره تو را می توان سرود آیا ؟
گرفتم اینکه تو در من تمام خواهی شد.
و رخت شاعریم را به من نخواهی داد،
بگو بدانم شعر تو راتو را کدام تکه این بی صدا،
جزیره بی شاعر پناه خواهد بود؟!
ـ تمام مسئله این است ـ
من، اتحاد سنگ و تیرکمان و بال پرستو را باور نمی کنم!
این خلوت همیشه خالی من،
این ترس خورده زخمی ،
دوباره بوی ناخوش شب دارد!
حق با من است اگر رفاقت شب با مشعل قراولان برج شقاوت را
در اتفاق گریز در بندان باور نمی کنم!
کدام رهایی لبخند فتح بزرگی است بر لبان قفس ساز؟
چگونه قفس ساز و بال پر پرواز در انفجار شب آغاز همراز می شوند؟
چگونه هم شب و هم بغض و هم دهان و هم آواز می شوند؟
باور نمی کنم که کاروان غنائم را سردار فتح و سربدار شکست به تساوی با غلامان قسمت کنند
دفترچه های مشق برادر را از این جریمه سنگین سیاه کن:
من این ضیافت مشکوک را باور نمی کنم!
مگر که حافظه تاریخ رفاقت مسیح و یهودا را باور کند!
وکشف باغ زیتون را به بازپسین شب معاهده ای بین آن دو بداند که بر سر سی سکه نقره تسلیم به توافق رسیدند!
من این توافق ننگین را باور نمی کنم!
باور نکن رفیق موافق!
به اتحاد بی دلیل سنگ و شیشه و قاب پنجره شک کن!
باور نکن رفیق موافق!...
تو کسی را که به اندازه یک گلدان هم سبز نبود،
به نگهبانی باغی خواندی،
باغ سبزی آری ، تاکه در بیداری ضامن خواب علفها باشد...
و به هنگام شب بی همه چیز حافظ حنجره پاک گل داوودی،
خوبی نازک ابریشم ها و غزل های ردیفش همگی لاله سرخ،
حافظ خواب اقاقی باشد!!
تا مبادا بیدلی دست درازی بکند به شب عصمت گلکاری ها!!
تو کسی را که به اندازه یک گلدان هم سبز نبود به نگهبانی باغ وطن ما خواندی!
او به اندازه یک گلدان سبز و به اندازه یک شعله کبریت نبود.....
شهیار قنبری
صدای درخت بی زمین - دفتر سوم دلریختگان