امروز روز تولدمه ... ![]()
۱۵ آبان
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالی فتاده لانه
ی آن لک لک
او رفت و رفت
غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن
غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه
وحشتناک
رفتند مرغکان
طلایی بال
از سردی و سکوت سیه جستند
وز بید و کاج و سرو نظر
بستند
رفتند سوی نخل ، سوی
گرمی
و آن نغمه های
پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه
وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه
ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن
کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و
خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه
سرد ، چه درد آلود
چون من تو نیز
تنها ماندستی
ای فصل فصلهای
نگارینم
سرد سکوت خود را
بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم ...
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا
تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ...
تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو
نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟
...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم
نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
![]()
يك سال ديگه گذشت. بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روي من گذاشتند پر كنم. خدا كند سال رو سفيد باشم و صفحهام را كم غلط تحويل بدهم ...
خدایا کمکم کن ...
![]()