باران گرفت چشم تو اما خبر نداشت
این اشکها بر دل سنگت اثر نداشت
ترسیده بود شاعر کابوس نیمه شب:
آن دختری که مثل شما بود و سر نداشت ...
بغض و سکوت، مثل دو تا قرص خورده شد
لیوان آب، حجم اتاقی که در نداشت
پایان باز، مرگ مؤلف، تمام شد
این قصه هم برای شما دردسر نداشت
***
تکرار شد خدا و مرا اشتباه کرد
آن شب که از زمین خودش باز بر نداشت
مرتضی عزیزیان
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 14:11 توسط a7a
|