در جاده باریک صحرای بی آب و علف

همه چیز را پشت سر میگذاشت

پاهای لابه و کرخت و بسته اش

بر روی شنهای داغ گویی بر سبزه های بهاری بوسه میزد

همه چیز برایش سراب بود و سراب

حتی زندگی

اما خود نمی دانست که میرود تا جفت خود بیابد

شاید بند تنهایی را از هم پاره کند

 و

 پایان زندگی بی انتهای خود را به اصطلاح ببیند و لمس کند

ای کاش میدانست

یعنی از کودکی میدانست

اگر تنها آمد و در آخر کار تنها میرود

در میانه راه به تنها نیاز دارد

تا در پایان هادی خانه ابدیش باشد

پس کلمه را آنچنان ندانسته آموخت که بجای تنها،تنها ماند ...