کاش رویاهایمان روزی حقیقت میشدند

تنگنای سینه ها دشته محبت میشدند

سادگی مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت میشدند

اشک های همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشم هامان با صداقت میشدند

گاهی از غم میشود ویران دلم

کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت میشدند ...

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی

هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم ...

راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی

عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم ...

به درک که راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او

پشت چین های تغافل میزد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر طپش باغ خدا را دیدی

همت کن و بگو

ماهی ها حوضشان بی آب است ...

"سهراب"