تبليغاتX
a 7 a



























a 7 a

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

هر که‌ دل آرام‌ دید از دلش‌ آرام‌ رفت‌
چشم‌ ندارد خلاص‌ هر که‌ در این‌ دام‌ رفت

یاد تو می‌رفت‌ و ما عاشق‌ و بی‌دل‌ بدیم‌
پرده‌ برانداختی‌ کار به‌ اتمام‌ رفت

ماه‌ نتابد به‌ روز چیست‌ که‌ در خانه‌ تافت‌
سرو نروید به‌ بام‌ کیست‌ که‌ بر بام‌ رفت

مشعله‌ای‌ بر فروخت‌ پرتو خورشید عشق‌
خرمن‌ خاصان‌ بسوخت‌ خانه‌گه‌ عام‌ رفت

عارف‌ مجموع را در پس‌ دیوار صبر
طاقت‌ صبرش‌ نبود ننگ‌ شد و نام‌ رفت

گر به‌ همه‌ عمر خویش‌ با تو برآرم‌ دمی‌
حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقی‌ ایام‌ رفت

هر که‌ هوایی‌ نپخت‌ یا به‌ فراقی‌ نسوخت‌
آخر عمر از جهان‌ چو برود خام‌ رفت

ما قدم‌ از سر کنیم‌ در طلب‌ دوستان‌
راه‌ به‌ جایی‌ نبرد هر که‌ به‌ اقدام‌ رفت

همت‌ سعدی‌ به‌ عشق‌ میل‌ نکردی‌ ولی‌
می‌ چو فرو شد به‌ کام‌ عقل‌ به‌ ناکام‌ رفت‌

 

سعدی

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 14:34 توسط a7a| |

متضاد دوست داشتن نفــــــــــــــرت نیست

بی تفاوت بودنه ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 13:36 توسط a7a| |

یاد حرفهای پدر ژپتو به پینوکیو می افتم که می گفت: پینوکیو! چوبی بمان؛ ادم ها سنگی اند، دنیایشان قشنگ نیست ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 20:31 توسط a7a| |

خدا ...


بس شاخه هاي ياس ومريم فرق دارن

د اري اگر بسيار اگر كم فرق دارند 

شادم تصور ميكني وقتي نداني

لبخند هاي شادي وغم فرق دارند 

بر عكس ميگردم طواف خانه ات را

ديوانه ها ادم به ادم فرق دارند

من با يقين كافر جهان با شك مسلمان 

با اين حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم كشته عشقت نظر كن

بروانه هاي مرده با هم فرق دارند ...


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:6 توسط a7a| |

همه ما بشکلی، در زندگی یکدیگر موثریم و من فکر میکنم که اصلی ترین هنر، این است که همیشه فاصله ها را حفظ کنیم .
اگر بیش از حد به هم نزدیک شویم ، میسوزیم و اگر بیش از حد از یکدیگر دور شویم، یخ میبندیم.
باید بیاموزیم که فاصله ی مناسب را حفظ کنیم و از آنجا تکان نخوریم.
این آموختن نیز همانند دیگر چیزهایی که ازاعماق وجود میآموزیم، تنها با تجربه ای سخت، امکان پذیر است. باید بهای آنرا بپردازیم...

***
و از طرفی
ما میخواهیم دوستمان بدارند ،خواستن در این جمله زیادی است،
بهتر است بگوییم در آرزوی آن هستیم که دوستمان بدارند، صمیمانه و ساده لوحانه در آرزوی آنیم که دوستمان بدارند، اما در باور و رویایمان اشتباه میکنیم،
آنچه در واقع آرزویش را داریم این است که ما را ترجیح دهند،
دوست بدارند، ولی کمی بیشتر از دیگران ترجیحمان دهند،
ما عشق و ترجیح را با هم اشتباه میگیریم.
حالا من میخوام بگم عشق بدون ترجیح، احمقانه ترین نوع علاقه است.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 13:34 توسط a7a| |

خطا از من است، می دانم.

از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد”

اما به دیگران هم دلسپرده ام

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین”

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

اما رهایم نکن

بیش از همیشه دلتنگم

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم ...

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 11:35 توسط a7a| |

به خاطر بسپار : دو چیز دراین دنیا ازهمه زیباتر است ؛آسمانی پرستاره و وجدانی آسوده !


فراموش نکن : هرگز لازم نیست که از کوهی بالا بروی تا بفهمی بلند است !


این فرمول را به خاطر بسپار : نُه بار زمین بخور ؛ ده بار برخیز !


انسان های بزرگ 2 دل دارند :
1- دلی که درد می کشد و پنهان می کند !
2- دلی که می خندد و آشکار می کند !


یادت باشد :دیگران را آزاد بگذار ،آزاد در پذیرفتن تو ؛ و آزاد در روی برگردانیدن از تو !

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 15:42 توسط a7a| |

دلم گرفته از هوای ابری  و باغچه های خالی از گنجشک

دلم گرفته از زردی چمن و گل های پژمرده بوته نسترن

دلم گرفته  از صدای سکوت حیاط خلوت مادر

دلم گرفته از بهانه های بی دلیل

دلم گرفته  از کوچه های خلوت و بدون رهگذر

دلم گرفته  از صدای مَرد دوره گردِ چینی فروش

دلم گرفته ازماهی تنگ بلور سفره هفت سین که ماههاست در سکوتی بغض آلود به انتظار نشسته   

دلم گرفته از گلدانهای خالی کنار پنجره

دلم گرفته ازغروبهای بدون خورشید پائیز

دلم گرفته از صدای پای فاصله ها ...


نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 15:29 توسط a7a| |

باران گرفت چشم تو اما خبر نداشت
این اشک‌ها بر دل سنگت اثر نداشت

ترسیده بود شاعر کابوس نیمه شب:
آن دختری که مثل شما بود و سر نداشت ...

بغض و سکوت، مثل دو تا قرص خورده شد
لیوان آب، حجم اتاقی که در نداشت

پایان باز، مرگ مؤلف، تمام شد
این قصه هم برای شما دردسر نداشت

***
تکرار شد خدا و مرا اشتباه کرد
آن شب که از زمین خودش باز بر نداشت

مرتضی عزیزیان

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 14:11 توسط a7a| |

گفتم: ببار ... ، گفت که باران گرفتنی ‌است

گفتم: دلم... ، گفت: نگفتم شکستنی است؟

گفتم قشنگ ... ، گفت که نسبت به دیگری

در «عصر احتمال» قشنگی نگفتنی است

گفتم: اگر... ، گفت: ببین! شرط می‌کنی،

بازی شرط و عشق قماری نبردنی است

گفتم که من... ، گفت: فقط تو، همیشه تو

این من میان ما شدن ما، نمردنی‌ است

گفتم که عشق... ، گفت که قیمت نکرده‌ای؟

هر جای شهر را که بگردی، خریدنی است

گفتم: تمام... ، گفت: شدم، می‌شدم، شده‌...

صرف زمان ماضی هستن! نبودنی است

گفتم که مرگ... ، گفت: اگر مرگ پاسخ است

 این عشق ماندنی هم شما نماندنی است

گفتم: غزل ... ، گفت که این بیت آخر است

من عاشق تو نیستم و ... ناسرودنی است ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 14:10 توسط a7a| |

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 13:57 توسط a7a| |

آرزو دارم که باز ، آن روی زیبا را ببینم
آن سر و آن سینه  ، آن بالای رعنا را ببینم

نقش رویای مرا  در چشم مشتاقم  بخوانی
تا در آن چشمان جادو، نقش رویا را ببینم

قصه ها گفتم به سودای تو با هم صحبتانت
تا نهان از چشم ها ، آن روی زیبا را ببینم

پیش پای خویش را آسان نمی بینم، کجایی؟
ای چراغ زندگی ، تا عرش اعلی را ببینم

با من وحشی، نمی دانم چه کردی، کین زمان من
بهر دیدار تو ، خواهم  جمله دنیا را ببینم

دیدن روی توام بس نیست، کی باشد که یک دم
ای سراپایم  فدایت، آن سراپا را ببینم؟

رخصتم ده، تا نهان از مردمان، آیم به سویت
وان اشارت های گرم عشرت افزا را  ببینم

گر اجازت هست، آن لب های شیرین را ببوسم
ور اجازت نیست، آن خوش بوسه  لب ها را ببینم

آرزو دارم که یک شب ، مست آغوش تو گردم
یا در آنجایی که خسبی مست ، آنجا را ببینم

 

(پژمان بختیاری)

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 13:45 توسط a7a| |

رد پــــاے كسـے كه آرامشمــــ


, را گرفتــــهــــ بــــود دنبـالــــ كردمــــ


.ناگـهانــــ بهــــ خــودمــــ رسـیدمــــ ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 13:33 توسط a7a| |

برای روز میلاد تن من
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی
برایم جام سر مستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منا با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم, نه پایان
تویی آغاز روز بودن من
نزار پایان این احساس شیرین
بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخوام از گل های سرخ وآبی
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزش های ایثار محبت
به پایم اشک خوشحالی بباری

برای روز میلادم اگر تو
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منا با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی

———————————–

اگه سه چهار قرن پیش دنیا اومده بودم همه ی ایرن روز تولدم رو جشن گرفته بودن !

بازم دم همراه اول گرم 170تا اس بم هدیه داد !

جشن میانه پاییز مبارک ...

تولد منم مبارک ... 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 14:42 توسط a7a| |

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها اینک اندازه‌ ما می‌خوانیم

ما به اندازه‌ ما می‌بینیم
ما به اندازه ما می‌چینیم
ما به اندازه‌ ما می‌گوییم
ما به اندازه‌ ما می‌روییم

من و تو
کم نه که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که می‌باید با هم باشیم

من و تو

 حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو

 حق داریم که به اندازه‌ ما هم شده با هم باشیم

گفتنی‌‌ها کم نیست

                                                                                                                          شاعر: شهيار قنبري

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 14:34 توسط a7a| |

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند                     معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین                       قصه ی تلخ مرا سر سره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن             چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را ، فردا                       مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا                         قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند ...

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 14:19 توسط a7a| |

در جاده باریک صحرای بی آب و علف

همه چیز را پشت سر میگذاشت

پاهای لابه و کرخت و بسته اش

بر روی شنهای داغ گویی بر سبزه های بهاری بوسه میزد

همه چیز برایش سراب بود و سراب

حتی زندگی

اما خود نمی دانست که میرود تا جفت خود بیابد

شاید بند تنهایی را از هم پاره کند

 و

 پایان زندگی بی انتهای خود را به اصطلاح ببیند و لمس کند

ای کاش میدانست

یعنی از کودکی میدانست

اگر تنها آمد و در آخر کار تنها میرود

در میانه راه به تنها نیاز دارد

تا در پایان هادی خانه ابدیش باشد

پس کلمه را آنچنان ندانسته آموخت که بجای تنها،تنها ماند ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 19:0 توسط a7a| |

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم

 هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 هر کسی در دل من جای خودش را دارد

 جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 22:23 توسط a7a| |


علی کوچیکه
علـی بونه گیــــــر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پـــا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگـــــــــــــــار که یه طاقـــــه حریر
با حاشیـــــــه منجوق کـــــــــاری
انگار که رو برگ گل لال عباســی
خـــــــــــــامه دوزیش کــــــــرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گــــــــــرد صاف الماســــــــــــی
همچــــی یواش
همچـــی یــــــــواش
خودشو رو آب دراز می کرد
کـــــــه بادبزن فرنگیــــــــــــاش
صورت آبـــــو نــاز می کـــــــــرد!
بوی تنش بوی کتابچه های نــو
بوی یه صفــــر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجــــــــــــر فرش حی!اط
بوی لواشــــــک! بـــــــــــوی شوکولات!
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپــــریون
تو یـــــــه کجـــــــــــــــاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گـــل ریزون
بالای سرش نور بارون!
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیــه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیــــــه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکـه
محو تماشاش شده بود
والـــــه و شیداش شده بود
همچی که دس برد کـه به اون
رنــگ روون
نـــور جوون
نقره نشون
دس بزنــــه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیــر تن مــاهی وا شد
دســــــــــــــه گلا دور شدن و دود شدن
شمشــای نور سوختن و نـــــــــــابود شدن
بـــاز مث هر شب رو سر علی کوچیکـــــــــــه
دسمـــال آسمون پر از گلابـــــــــــی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابـی
باد توی بادگیـ!را نفس نفس می زد
زلفـــــــــــــای بید و میکشیـــــــــــــد
از روی لنگــــــــای دراز گل آقــــــــــــا
چـــــــــادر نماز کودریشو پس می زد
رو بـــــــــــــــــن درخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
میکشیدن به تن همدیگه و حالی بحالی میشدن
انگـــــــــار که از فکرای بد
هی پر و خـالی میشدن
سیــــــرسیــــــرکـــــــــــــــــــــــا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچـــــــــی که بــــــــــــاد آروم مـــــــــــی شد
قورباغــــــــــــه هـــــــــــا ز ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگــه
آمـــــــــو علــــــــــــــــی
تو نخ یه دنیــــای دیگه
علــی کوچیکــــــــــــــه
سحــــــــــــر شده بود!
نقره نابش رو میخواس
ماهی خواابش رو می خواس
راه آب بود و قـــــــــــــر قـــــــــر آب
علی کوچیکــــه و حوض پر آب
علــی کوچیکــــــــــــــه!
علــــی کوچیکــــــــــــه!
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننــــه قمر خــــــــــانم
یــــــــــادت بـــــــــره، گول بخوری؟
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتـــو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فـــــــــرو بــــــــره
از اون سرش بیــــرون بیـــــــــــــــاد
تو چـــــار راهـــــــاش وقت خطـــــــــــــر
صدای سوت سوتـــــــک پــــــــاسبون بیـاد
شکــر خدا پــــــــــات رو زمین محکمــــــــــــــه!
کور و کچل نیسی علی! سلامتی چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیــم
مـــــــاشین دودی سوار بشی
قد بکشی خــــــــــــــال بکوبـــــی
جاهل پــــــامنــار بشــــــــــــــــــی؟
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشــــــــــــــــــــــه
شهر فرنگــــــــــــــــــو نبینــــــــــــــــــه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیـار بستنیس
چن روز دیگـــــــــــه تو تکیه سینـــــــــــــه زنیس
ای علــــــــــــــــی! ای علـــــــــــــــــــــی دیوونه!
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونـــــــــه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشــه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
دس که به ماهــــــــی بزنی از سرتا پات بو میگــــریه
بوت تو دماغا مـی پیچــه
دنیــــــــــا ازت رو میگیـره
بگیر بخواب! بگیر بخواب!
که کــــار باطل نکنـــــــی
با فکرای صد تا یه غــــــاز
حل مسائل نکنـــــــــــــی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
حوصله آب دیگــــــــــــه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگـار می خواس تو تاریکــــــــــــی

 داد بکشــــــــه: آهـای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تــــــو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکبـــــاب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغـــــــار داره
ماهی که سهلــــــــــــــــــه سگشم
از این تغــــــــــــــــــــارا عـــــــــــــــــــــــار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کــــــــــــــــــی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنـــــــه
می بـــــــــــــــرتش می بـــــــــــــرتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیـــــــــــــــای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و نــــــــــــاموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکــــــــــی گز کردن
از عربــــــــی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو تـــــــــــــوپخونه
تماشـــای دار زدن
نصف شبـــــــــــــــــا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایــــــی که هر وخت خداش
تو کوچه هــــاش پــــــــــــــا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میــاد

میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثـــافت و مرض
به آبیـــــــــــــای پک و صـــــــــــــــــــــــــاف آسمون میبرتش
بسادگــــــــــــــــــــــــی کهکشوی مــــــــــی بــــــــــــــرتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد

 
علی کوچیکــــــــــــــــه
نشسته بود کنار حوض
حرفـــای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید !
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد

 انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هـــــــه هــــــه!
من توی اون تاریکیـــــای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علـــــــــــــــــــــــــــی!
ماهــــــــــــــــــــــــی خـــــوابم بخـــدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پـــــــــرده هـــــــــــــــــــای مرواری رو

 این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجــــــــــــــــــــاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم

 به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایــــــــون ندارن
به قصرای صدف کــه پایـــون ندارن
یادت باشه از ســـــــر راه
هفت هش تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قـــــــل دو قــــــــــل بــــــــــــــــازی کنیم
ای علی من بچـــــه دریام نفسم پاکـــــه علی!
دریا همونجاس که همونجا آخـــــــر خاکه علی!
هر کـــــــــــــی کــه دریـــــــا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چـــــــــــــــــــــــــی فهمیـــــــــــــده ؟
خستـه شدم !حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پـا به پا نکن که دو تایی،
تـا خرخره فرو بریم توی لجــــن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه!
مجبور میشم بهت بگم: نه تو! نه من!
آب یهو بالا اومد و هلفــــــی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشـــــــــون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشالــــــــــه کردن و از سر نو
بــــه زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قـــــــــــــــــــل تالاپ تالاپ!
قــــــل قــل قـــــــل تالاپ تالاپ!
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب
علی کجـاس ؟
تو باغچــــــــــه
چی میچینه ؟
آلوچـــــــــــــه !
آلوچه بــــــــاغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله!

دکلمه:خسرو شکیبایی

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 14:13 توسط a7a| |

از زندگانيم گله دارد جوانيم
شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم


دارم هواى صحبت ياران رفته را
يارى كن اى اجل كه به ياران رسانيم

پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق
داده نويد زندگى جاودانيم

چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير
وز دور مژده ى جرس كاروانيم

گوش زمين به ناله ى من نيست آشنا
من طاير شكسته پر آسمانيم

گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند
چون ميكنند با غم بى همزبانيم
اى لاله ى بهار جوانى كه شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانيم

گفتى كه آتشم بنشاني، ولى چه سود
برخاستى كه بر سر آتش نشانيم

شمعم گريست زار به بالين كه شهريار
من نيز چون تو همدم سوز نهانيم

*شاعر:محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 14:6 توسط a7a| |

از برت دامن کشان، رفتم ای نامهربــــــــــــــان!

از من آزرده دل، کی دگر بینی نشـــان؟

رفتم که رفتم! رفتم که رفتــم!



از من دیوانه بگذر! بگذر ای جانـــــــــانه بگــذر!

هر چه بودی، هر چه بودم بی خبــــــــر،

رفتم که رفتم! رفتم که رفتـم!



شمع بزم دیگران شو، جام دست این و آن شو

هر چه بودی، هر چه بودم ناگهـــــــــــان

رفتم که رفتم! رفتم که رفتـم!



 بعد ازین کن فراموشم که رفتم،

دیگر از دست تـــو ، می نمی نوشم که مستم

با دل دیرآشنــــــــــــــــــــا گشتــــم از دامت رهــــــــــــــــا

بی وفـــــــــــا!بی وفـــــــــــــــــا!بی وفــــــــــــــا! رفتم که رفتـــــم!


نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 14:3 توسط a7a| |

اگر كسی مرا خواست ،
بگویید رفته باران‌ها را
تماشا كند .
و اگر اصرار كرد ،
بگویید برای دیدن توفان‌ها
رفته است .
و اگر باز هم سماجت كرد ،
بگویید رفته است تا ديگر
باز نگردد .
(بیژن جلالی)

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:34 توسط a7a| |

هيدروژن با اين كه وجوه مشتركي با بعضي از گروه ها داشت نتوانست در هيچ يك از گروه‌هاي جدولي تناوبي اجازه‌ي اقامت كسب كند. ابتدا به سراغ قليايي‌ها رفت و با آن‌ها اظهار قوميّت كرد. قليايي‌ها چون او را مانند خود پوشيده در اوربيتال ديدند و به خصوص شنيده بودند گاه او را با عنوان كاتيون نام مي‌برند وي را در گروه خود پذيرفتند. حتي ليتيم اتاق فوقاني را به او اختصاص داد. امّا بعد حركاتي از هيدروژن سر زد كه باعث گفتگوها و ايجاد شك و ترديدها گرديد.
ليتيم به سديم گفت او گاه براي برقراري پيوندها با ما اظهار تمايل مي‌كند. كِي اين رسم بين ما بود؟
سديم: شنيده‌ام H كاملاً عريان است و هيچ پوششي از الكترون ندارد. واقعاً بي‌شرمي نيست؟
ليتيم: اگر الكترون هم پيدا كند. گاز مي‌شود, فرار مي‌كند. او بندبشو نيست. ما عنصر گازي نداشتيم؟
سديم: اگر H در فعاليت‌هاي الكتروليتي مانند ما به كاتد مي‌رود يك نيرنگ است. شنيده‌ايم گاه در چهره‌ي هيدريد H و به طور مذاب به آند مي‌رود.
ليتيم: پيوند ما با عناصر ديگر از جمله هالوژن‌ها يوني است. كووالانسي نيست. امّا او پيوند كووالانسي برقرار مي‌كند.
سديم: بلي ما در خانواده‌ي خود عنصري اين گونه دورو نداريم. او گاه كاتيون و گاه آنيون مي‌شود.
ليتيم: فعاليت ما در حالت فلزي زبانزد خاص و عام است. برّاق و رساناي الكتريسيته هم هستيم او چه شباهتي به ما دارد؟

سديم: درست است او از تبار ما نيست. ما كِي آنيون شده‌ايم؟ بايد عذرش را خواست.
هيدروژن سراغ خانواده‌ي هالوژن‌ها مي‌رود و خود را منسوب به آن‌ها معرفي مي‌كند و مي‌گويد: من مانند فلوئوروكلر گازي شكل هستم. حتي با همة كوچكي و سبكي حجمي برابر آن‌ها اشتغال مي‌كنم (4/22 ليتر), شما بيشترين تمايل وصلت را با قليايي‌ها داريد. من هم بي‌ميل نيستم. من به صورت ملكولي مانند شما دو اتمي هستم.
آن‌ها او را پذيرفتند, امّا زماني بعد احساس مي‌كنند اين يك وجبي آن‌ها را فريب داده است, چرا كه او كاهنده است و آن‌ها اكسنده. او چه ربطي به آن‌ها دارد. عذرش را مي‌خواهند.
هيدروژن سراغ خانواده‌ي كربن مي‌رود و اظهار هم‌بستگي مي‌كند و مي‌افزايد لايه‌ي ظرفيت من مانند لايه‌ي ظرفيت شما نيمه‌پر است. ما الكترونگاتيويته مشابه داريم و به جاي پيوند يوني پيوند كووالانسي برقرار مي‌كنيم. اما الماس و سيليسيم با آن وقار و داشتن شبكه وسيع كووالانسي از ابتدا نسبتي بين خود و آن جزء ناچيز نديدند و بي‌اعتنا طردش كردند. بلي هيدروژن از آن به بعد گوشه‌ي تنهايي برگزيد و دانست كسي كه چند چهره دارد تنها مي‌ماند.

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:23 توسط a7a| |

اگر که بیهوده زیباست شب

برای چه زیباست

                شب

برای که زیباست؟

شب رود

رود بی انحنای ستارگان

که سردمی گذرد

و سوگواران دراز گیسو

بر دو جانب رود

یادآور کدام خاطره را

با قصیده ی نفس گیر غوکان

تعزیتی می کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای هر آواز دوازده گلوله

سوراخ

میشود؟

اگر که بیهوده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست؟

"احمد شاملو"

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:15 توسط a7a| |

آرامشم را ، سکوتم را ، دریای دلم را  بر هم نزنید ،

 

نقطه پایانیم این جا نیست ...

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:4 توسط a7a| |

ساعت دو شب است که با چشم بی‌رمق

چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق

 

چیزی که سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

 

هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی

هر وقت می‌نشست به پیشانی‌ات عرق

 

من با زبان شاعری‌ام حرف می‌زنم

با این ردیف و قافیه‌های اجق وجق

 

این بار از زبان غزل کاش بشنوی

دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق

 

من رفتنی شدم، تو زبان باز کرده‌ای!‌

آن هم فقط همین‌که: "برو، در پناه حق "

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 14:8 توسط a7a| |

می خواستم بمانم ، رفتم ،

می خواستم بروم ، ماندم ،

نه رفتن مهم بود و نه ماندن ،

مهم من بودم که نبودم ...

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 13:53 توسط a7a| |

باز باران٬ با ترانه

میخورد بر بام خانه»

... خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
... ... ... ... ...
آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران

میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه

شایدم٬ گم کرده خانه

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 12:16 توسط a7a| |

یادتون میاد، اون وقت ها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با "خودکار بیک" روی جای گازمون ساعت می کشیدیم؛ مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم!
یادتون میاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم!

یادتون میاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...؛


یادتون میاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و دو!

یادتون میاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم!

یادتون میاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد!

یادتون میاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده!

یادتون میاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...؛

یادتون میاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم!

یادتون میاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن!

یادتون میاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم!


یادتون میاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ 

یادتون میاد افسانه توشی شان رو!!

یادتون میاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم!

یادتون میاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن!

یادتون میاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)!

 یادتون میاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد؛ 
"یادش بخیر"

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 12:14 توسط a7a| |

بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند / یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوز و سرمای شدید / ریزعلی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد / کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم / لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر / یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من / بازگرد این مشق ها را خط بزن

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 12:7 توسط a7a| |

Design By : Night Melody